سيد محمد باقر برقعى

3343

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

" خستوى " كه به طرز مثنوى سروده شده و ديگرى كتاب " بضاعت مزجات " كه به نثر نوشته گرديده و مشتمل بر دو قسمت مىباشد ، يك قسمت آن به طريق سؤال و جواب در موضوعات فلسفى و قسمت ديگر دربارهء عرفان و سير و سلوك تأليف شده است . مظهر در دى ماه 1304 شمسى در هفتاد و دوسالگى بدرود حيات گفت و جسدش را به قم منتقل كرده و در صحن مطهر حضرت معصومه ( س ) به خاك سپرده شد . در كوى دوست گفتم كمان كشيدى و تيرت ز جان گذشت * گفتا به راه دوست ز جان مىتوان گذشت آن مو ميان به موى و ميانم اسير كرد * عمرم به مويه موى ز موى و ميان گذشت اى يار سنگدل به دلم از تو آن رسيد * كز تير آه من به دل سنگ آن گذشت مشكين به سنگ جور پروبال طايرى * كاندر هواى دام تو از آشيان گذشت دانى دهان نافه چرا پر ز مشك شد * گويا حديث زلف تواش بر زبان گذشت دست از كمان بدار كه پيكان غمزه‌ات * ازبس‌كه بود كارگر از استخوان گذشت يا رب چه عشق بود كه تا مبتلا شدم * فرياد يا ربم همه‌شب ز آسمان گذشت اى چرخ ، از شكستن دل ماند برقرار * بدنامى تو ور نه به پير و جوان گذشت در دور مى درآى به دور سبوكشان * دور پياله گير ، كه دور زمان گذشت « مظهر » ز كوى دوست به جايى نمىرود * لغزيد پاى هركه از اين آستان گذشت دل‌خسته دل من ، چشم تو ، اين هر دو گرفتارانند * خسته و بسته و بشكسته و بيمارانند تن به غفلت زده و خون دل ما خورده * بخت ما و سر زلف تو ، سيه‌كارانند خواب جمعى بربوده ، دل خلقى برده * نالهء من ، رخ خوب تو ، دل‌آزارانند رخنه در سنگ نمايد ، جگر شير درد * آه من ، چشم سياه تو ، كماندارانند بوسه بر نقطهء خال تو كه نقشيست بر آب * لب ما و خم گيسوى تو ، پرگارانند نرگس مست تو بيمار و دل خستهء من * ديدهء من ، غم روى تو پرستارانند « مظهر » اين طرفه غزل بست و به شوخى مىگفت : * طبع من ، لعل لب يار شكربارانند