سيد محمد باقر برقعى

3341

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بشناخته حد خويش و نگذارد * بيرون ز گليم خويش هرگز پا برخيزد و گر برون شود از جاى * بخروشد و گر برآورد هرّا چون مست اگر كف آورد بر لب * هر سو شود و به پا كند بلوا با چنگ ستيز و موج خود گيرد * بفشارد و بفكند به اندروا بر صخره كه جاى كرده اندر دشت * هر سبزه كه چشم بسته بر فردا هر كهنه درخت و بوتهء نوپا * در پست و بلندى اندر اين صحرا وز هول نهيب او نياسايد * اين چرخ هزار گوش ناشنوا بر ماتم زاد و رود و خود گريد * اين مام زمين خسته و تنها امروز نهاده مهر خاموشى * دريا به لب و ندارد او آوا بگشوده دو چشم و بنگرد هر سو * بنهاده دو گوش خود به هر نجوا بر سينهء پهن و گرم او لغزند * ماهىصفتان چابك و رعنا امواج ملايمش همىبوسد * بس ساق سپيد و ساعد زيبا راضيست بدين سبب تو مىبينى * كآرام شده ندارد او شكوى راضيست بلى ، بدين سبب امروز * آغوش گشوده اين چنين بر ما بنمايدمان كنون همه پهنا * بنمايدمان كنون همه ژرفا در بسته به روى غير و بگشوده * از چار جهت به روى ما درها . . . بانگ ناى آشنايان اين صداى آشناست * اين صداى آشنا از بانگ ناست اين پيام درد و پيغام دل است * بانگ ناى عاشق درد آشناست آن كه دارد گوش دل بر اين صدا * بر نواهاى دگر بىاعتناست از نواى اين نى ببريده ز اصل * گنبد افلاك پرشور و نواست نگسلد پيوند خود از اصل خويش * گر ببيند بند از بندش جداست