سيد محمد باقر برقعى

3335

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سست شد از تو مرا فكرت شاهينى * پست شد از تو مرا همّت عنقايى نرم شد از تو مرا سطوت پولادى * سرد شد از تو مرا آتش سينايى تو مرا از ره بيداد ، جدا كردى * زان سر زلف سمن بوى چليپايى زان بر و دوش يگانه بدلارامى * وان قد و قامت يكتا بفريبايى * * دانم اى دوست خطا كرده‌ام امّا تو * چه شود گر به ره بخشش بگرايى چه شود گر ز ره مهر و وفا بر من * گنه اين بار هم اى دوست ببخشايى بانگ دلجوى تو جان مىدمدم در تن * همچو بر كودك خواب آمده لالايى مژدهء وصل تو باشد به دل من بر * مژدهء صلح به خونين تن هيجايى رفتى و غمگن از آنم كه نمىدانى * همه امّيد من آن است كه بازآيى بفرستم به اميدى كه به رحم آيى * سويت اين جامه كه يكتاست به شيوايى خامه جز خامهء « زروان » به رخ معنى * نكشد نقش بدين نغزى و زيبايى قهر ما دل به قهر از تو نه تنها بريده‌ايم * پيوند مهر از همه دنيا بريده‌ايم بر ما دگر عبث مفشان آستين ناز * كز دامن تو دست تمنّا بريده‌ايم غم نيست گر ببست در باغ باغبان * بر روى ما كه دل ز تماشا بريده‌ايم ما را به كبر و ناز طبيبان نياز نيست * كز در خود اميد مداوا بريده‌ايم راه جنون و عشق كه پايان او فناست * ما بىدليل و پير ، به تنها بريده‌ايم تشريف آرزوى محبّت كه كيمياست * عمرى عبث به قامت عنقا بريده‌ايم چشم وفا نديدهء خود تا گشوده‌ايم * يا بسته‌ايم دل به كسى يا بريده‌ايم از عمر خويش لذّت عزلت چشيده‌ايم * از خلق سست عهد جهان تا بريده‌ايم امروز عمر مىرود از دست و غافليم * كز وى گسسته‌ايم و ز فردا بريده‌ايم در بحر عشق كشتى طوفان رسيده‌ايم * « زروان » بحر ديدهء صحرا بريده‌ايم