سيد محمد باقر برقعى
2931
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ديدهء عبرتبين دل به دست آر و مباش از پى آزار كسى * تيشهء جور مزن بر بن ديوار كسى نبرد صرفه ز آزار كسان در همه عمر * هركه چون بدكنش افتد پى آزار كسى هركس از ديدهء عبرت به جهان كرد نگاه * گنجى اندوخت ز پند از همه كردار كسى ناكس آن است كه خواهد بدى روز كسان * يا نخواهد كه گشايد گره از كار كسى بشنو اين پند و گهروار كن آويزهء گوش * ديده بردوز چو من از در شهوار كسى تا تو را زر بود از رنجبران رنج بنه * تا تو را زور بود باش مددكار كسى ره چو « كاشف » سپر اى رهرو پاكيزه سرشت * كه نجستهست ز اقبال خود ادبار كسى فرياد عاشق فرياد ز جور خوبرويان فرياد * شهرآشوبان خانمان ده بر باد نى تاب كه در فراقشان بشكيبيم * نى بار « 1 » كه از وصالشان گردم شاد رباعى چون عمر اندك است و دانش بسيار * نتوان شدن از تمام آن برخوردار در هر علمى به روح آن مىپرداز * وز لاشهء بىحاصل آن دست بدار
--> ( 1 ) - بار - اذن و اجازه