سيد محمد باقر برقعى

3308

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در رهگذر باد نهاده چراغ جان * پيراهنى كه پوشد از او تن به بر نداشت فرياد زد ، گريست ، ولى در دل كسان * آن ناله‌هاى برشده از دل اثر نداشت آن را كه خاطر از غم ايّام بود جمع * از حال زار طفل پريشان خبر نداشت شب مىگذشت بىخبر امّا به چشم او * پايان نمىگذشت كه از پى سحر نداشت چون بخت خويش و روى شب تيره شد سياه * بنهاد سر به دامن آن برف و برنداشت برف آمد و كشيد يكى پرده بر تنش * گويا كفن زمانه از اين خوب‌تر نداشت آب زندگانى نگارستان دلها گشته‌ام بتخانه را مانم * به كام دوستان در گردش پيمانه را مانم چو آب زندگى افسون من شد صد چو اسكندر * بسى جستند و كمتر يافتند افسانه را مانم بدين سرگشتگيها پاى در دامن‌كشيدنها * كجا دارم غم فرزانگى ديوانه را مانم مگر يابم دل گم‌گشته در عين پريشانى * فكندم چنگ بر دامان مويت شانه را مانم چو اشك از ديده بر خاك سيه افتاده‌ام زان رو * به چشم مردم ناآشنا بيگانه را مانم درافتادم ز ناكامى به كام تيرگى امّا * به درياى معانى گوهر يك‌دانه را مانم خيال‌انگيز چون صبح اميدم در دل شبها * ز مهر ماه طلعت دلبرى ، ويرانه را مانم به پاى شمع هستىسوز عشقى سوختم « مشفق » * كه افروزم چراغ آرزو ، پروانه را مانم بىنشانى در وطن بيگانه از خويشم غريب افتاده‌ام * اين منم كز بىكسى محنت نصيب افتاده‌ام تا نشان از خويشتن در بىنشانى يافتم * در ديار خود ز گمنامى غريب افتاده‌ام بر سر ره دانه دست كس به نخجيرم نريخت * من به پاى خويش در دام فريب افتاده‌ام گوى سرگردان چوگان سپهرم كز فراز * غافل از نيرنگ گردون بر نشيب افتاده‌ام از غم ناكامى پروانه مىسوزم چو شمع * در ميان آب و آتش بىشكيب افتاده‌ام سوختم تا ساختم با درد بىدرمان عشق * تشنهء دردم كه فارغ از طبيب افتاده‌ام هم‌نواى [ گلشنم ] در اين غزل « مشفق » كه گفت * عمر بگذشت و هنوز از خود غريب افتاده‌ام