سيد محمد باقر برقعى

3283

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به مضراب منقار چون چنگ‌زن * به سيم قفس گشته آهنگ‌زن چو رقّاص در صحنهء تنگ خويش * شده پاىكوبان به آهنگ خويش به عود نفس لعبت بندباز * گهى در فرود و گهى در فراز * * به دو گفتم اى مرغ زيباى من * فرح‌بخش و كاشانه‌آراى من تو دستان‌سراى و من چامه‌گوى * تو زرّين پروبال و من زردروى تو را نيز با زردرويان سرى است * كه اين زردى از تابش آذرىست مرا نيز در دل همان آتش است * كه اين رنگ عشّاق محنت‌كش است بگو ، تازه كن جان مشتاق را * بخوان تا بخندانى آفاق را * * مگر مر غم امروز بيدار نيست * چرا در قفس كوشش و كار نيست ؟ چرا خانه خاموش و بىرونق است ؟ * چرا باغ در ظلمت مطلق است ؟ قنارى فروبسته چشم ، آه آه * به خواب عدم رفته از خوابگاه دريغا چرا مرغم از ياد برد * چه رو داد كاين گلشن‌آراى مرد ؟ از آن شور و مستى و خنياگرى * به‌جا نيست جز مشت بال‌وپرى خطوخال ديگر خطوخال نيست * خطى هست امّا در آن حال نيست پريده ز تن رنگهاى زريش * شده بالها جمع و پرها پريش * * چنان اشكم از ديده آمد فرود * كه بشنيد همسايه‌ام رود رود سرشكم روان از دل‌خسته بود * كه زنجير انسش بدان بسته بود چو بودم ز غمهاى دوران به رنج * غمم مىزدود از دل آن نغمه‌سنج كنونم برفت از بر آن غمگسار * دگر با كه گويم غم روزگار * * كجا رفت آن آتشين جان او * كه تن چون قفس بود زندان او ز پابند اين مال و پر باز كرد * به گلزار جاويد پرواز كرد و يا شاعرى بود سحرآفرين * فرستاده بر بزمگاه زمين فروخواند بر جمع اشعار خويش * ره خانهء خويش بگرفت پيش