سيد محمد باقر برقعى

3279

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به دو گفتم اى چشمهء زندگى * چه جويى از اين كوشش بىحساب بيا بس كن از اين شتابندگى * به دامان اين دشت لختى بخواب * * نبينى جهان سربه‌سر خرّميست * زمين و زمان غرق آرايش است دمى شادمان شو كه عالم دميست * سرانجام هر كوشش آرامش است * * به گفتار من پاى ماندن مخواه * بهل تا بگردم به اين دشت و كوه كه گر من بمانم بدين جايگاه * شود زنده از زندگانى ستوه * * اگر من به يك جاى گيرم قرار * جهان خشك‌لب مانده و تيره‌روز نه گل بينى آنجا نه گلشن نه كار * چنين است فرمان گيتىفروز * * به يك جا گر آرام گيرد تنم * ز من دور گردد برازندگى شود گنده اين پيكر روشنم * نه زيباست با زندگى گندگى * * تو از من بياموز شايستگى * كه سرچشمهء فيض خشك و ترم نه آرامشم هست و نه خستگى * چنين گفته روز ازل داورم خوابگاه فردوسى كجا خفته‌اى اى بلندآفتاب * برون آى و بر فرق گردون بتاب نه اندر خور توست روى زمين * ز جا خيز و بر چشم دوران نشين كجا ماندى اى روح قدسى سرشت * به چارم فلك يا بهشتم بهشت به يك گوشه از گيتى آرام توست * همه گيتى آكنده از نام توست چو آهنگ شعر تو آيد به گوش * به تن خون افسرده آيد به جوش ز شهنامه گيتى پرآوازه است * جهان را كهن كرد و خود تازه است تو گفتى جهان كرده‌ام چون بهشت * از اين بيش تخم سخن كس نكشت ز جا خيز و بنگر كز آن تخم پاك * چه گلها دميده‌ست بر روى خاك