سيد محمد باقر برقعى
3275
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تيغ سخن از دشمنان سفله جدا مىتوان شدن * امّا ز جور دوست كجا مىتوان شدن گيرم كه دوست دشمنى آغاز كرد چون * زين دشمنى ز دوست جدا مىتوان شدن بيگانه را به خلوت عشّاق راه نيست * اى آشنا به محفل ما مىتوان شدن چون موج اگر ز دست بدارى عنان خويش * بر ساحل مراد و صفا مىتوان شدن افتادگى بجوى كه چون خاك ره شدى * تا چرخ با نسيم صبا مىتوان شدن پاى ارادت ار نبود سخت استوار * در راه كعبه كى به عصا مىتوان شدن گر رخصتى دهند به تيغ سخن بسى * آسان به جنگ هرزه درا مىتوان شدن با ناخنى كه پردهء دلها دهى خراش * از كار خلق عقدهگشا مىتوان شدن « مستى » گر از صفا بكنى توشهء سفر * همراه كاروان وفا مىتوان شدن قافلهء اشك اميد بستهام اين روزها به گيسويى * خطاست گرچه سپردن اميد بر مويى هزار چاك به دل بايدش ز تير نگاه * هرآنكه گوشهء محراب كرد ، ابرويى خطا بود كه ببويند نافهءچين را * ز چين زلف تو آرد نسيم اگر بويى چنين كه زلف تو دارد سر پريشانى * هزار دل ز چه بندد به تار گيسويى به پاى قافلهء اشك و آه همسفرم * كه سيل سويى و توفان برد مرا سويى بغلگشايى مرگ است كوچه دادن موج * اگرچه نيست ز ساحل گشادهتر رويى به پهندشت جهانم اگر كلوخى نيست * مصاحبيست مرا به ز باغ مينويى ز جام و ساقى و « مستى » چه لافها دل زد * به حالتى كه خرابم ز چشم جادويى بزم دل خرابتر نبود هيچ خانه از دل ما * به آب عشق سرشتند از ازل گل ما چراغ لاله نميرد به دستبرد نسيم * كجا به گريه رود داغ عشق از دل ما به پاى قافلهء آه مىرويم هيهات * اگر كه ناله نگيرد عنان محمل ما به دور ما كه گناه است گل عيان ديدن * يك امشبى به نهان پاى نه به محفل ما زمانهايست كه حد مىزنند بلبل را * به جرم نغمهء مستانه ، از تغافل ما