سيد محمد باقر برقعى

3274

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

كليد ميكده چون لاله گرچه هيچ گلى داغدار نيست * دلهاى داغ‌ديده كم از لاله‌زار نيست از چشم لاله ژاله رود هر سحر ، ولى * چشمى چنان كه ديدهء من اشكبار نيست مستان عشق راه غريبى سپرده‌اند * ميخانه شد خراب و دگر مىگسار نيست سيراب اشك خويشتنم در خزان عمر * نخل فتاده منتظر نوبهار نيست يك گل به‌جا نماند به گلزار آرزو * اين گلشن خزان‌زده را غير خار نيست بر شاخ گل دگر نكند نغمه ، عندليب * يك آشيانه بر سر اين شاخسار نيست تا همدلان كناره گرفتند از اين ديار * از ناله جان من نفسى بر كنار نيست گفتم غبار راه تو ، در چشم جا دهم * چندان گريست ديده كه جاى غبار نيست « مستى » كليد ميكده تا دست ناكس است * ما را به كوى باده‌فروشان گذار نيست خلوت غم غم آمد و شادى ز دل‌خسته برون رفت * چون ماتميان دل‌شده با بخت نگون رفت دل طعنه‌زنان دور شد از دايرهء عقل * سرگشته به پاى مژه تا ملك جنون رفت گويند كه آسوده شود سيل به دريا * از ديدهء دريايى من از چه سكون رفت چندانكه دل‌خون شده‌ام خلوت غم شد * از تنگى جا ، شادى از اين خانه برون رفت « مستى » چو در ميكده بستند و در اين كوى * از ديدهء مستان همه ديدند كه خون رفت الههء ناز چنين كه ناز به چشم تو آشيانه گرفت * هزار ميكده در يك نگاه خانه گرفت چه جاى دل ، كه فلك جامهء شكيب دريد * چو برق تير نگاه تواش نشانه گرفت چو گل چه روى بپوشى ، چه پرده برگيرى * شميم زلف تو سرتاسر زمانه گرفت به فيض آتش دل يافت دولت جاويد * هرآن‌كه زان لب نوشين مى مغانه گرفت تو آن الههء نازى ، كه زهرهء فلكى * ز يك نواى تو الهام صد ترانه گرفت سر رهاييش از حلقه‌هاى زلف تو نيست * كبوترى كه ز خال لب تو دانه گرفت به آفتاب رخت شام تيره شد روشن * سپهر ، جلوهء خورشيد را بهانه گرفت خار چشم تو « مستى » ز پا فكنده و خلق * گمان برند كه جام از شرابخانه گرفت