سيد محمد باقر برقعى
3269
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
نثار مقدمش نقد روان بنهادهام بر كف * كه آن مهروى را كاشانهء جان ، مسكن است امشب مدار اكنون طمع از من بيان نكتهسنجى را * كه از ذوق وصالش كلك طبعم الكن است امشب عجبتر بين تو را « مستوره » دلبر در كنار و بس * چرا از خون دل دامانت رشك گلشن است امشب آوازهء شيرين از بهر تكلّم چو گشايى دهنت را * مجذوب شود جان ، لب شكر شكنت را طوطى نكند ميل شكرخايى ازاينپس * گر بشنود آوازهء شيرين سخنت را آوخ چه بلايى كه بود رشك گل و سرو * آن قامت شمشاد و عذار سمنت را تو فتنهء عامى شده ، مفتون دل خلق * ديدند چو آن آفت چشم فتنت را من خود به وفاى تو برابر ننمايم * با ملك تكين بوسهء لعل عدنت را هان عرضه مده گوهر وصلت بر اغيار * غير از من مهجور كه داند ثمنت را « مستوره » بر يار لب از ناله فروبند * رحمى نكند زان كه دل ممتحنت را هواى خدمت مرا نبود سر تقرير شوق ، اى كلك ! تحريرى * به افغان مىندارد گوش يار ، اى ناله ! تأثيرى ز عشق آن صنم رسواى خلقم ، پندى اى ناصح ! * مرا ديوانگى شد برملا ، اى عقل ! تدبيرى مسلمانى شد از دستم ز سودا ، رحمى اى كافر ! * شدم شيداى چشم فتنهاش ، اى زلف ! زنجيرى شبانى چند در آزارم ، اى گردون ! مدارايى * روى تا كى به كام مدعى ، اى چرخ ! تعبيرى وصالش را به آرام تنم ، اى دوستان ! وصفى * خيالش را به تسكين دلم ، اى فكر ! تصويرى