سيد محمد باقر برقعى

3265

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

كوه معاصى مىبرد طاقت دل چشم سياهى گاهى * مىكند اين دل شوريده گناهى گاهى از تو اى پادشه حسن و ملاحت ، خواهم * فكنى بر من دلخسته نگاهى گاهى دارم امّيد شوم شامل الطاف تو من * سحرى هست پى شام سياهى گاهى ماه من قسمت ديدار تو در طالع نيست * ديده‌ام لطف به درويش ز شاهى گاهى افكند تا به من آن موكب شاهى نظرش * مىنشينم به اميدى سر راهى گاهى پى هر شام سيه صبح سپيدى ز پى است * روشنىبخش شود شام سياهى گاهى اى بسا خانهء ظالم كه ز بنيان افكند * نالهء نيمه‌شب و شعلهء آهى گاهى ترسم اين غم بزند خيمه به صحراى دلم * چون كند عادت يك ملك سپاهى گاهى قصّهء گمشدگان نيك بود فرجامش * گر به مقصد برسد گمشده راهى گاهى چيزى از شوكت شاهى نشود كم ، كه اگر * فكنى بر من مسكين تو نگاهى گاهى ما گنهكار و خدايا كرمت دريايىست * در برت كوه معاصى شده كاهى گاهى عشق پاك تو به دل هست مرانم از كوى * بهر « مژگان » بود اين عشق پناهى گاهى غديريّه ز آفاق طلايه‌اى جلى شد * نورى به مدينه منجلى شد روشن ز محمّد و على شد * با امر خدا على ولى شد فرخنده ز نام وى غدير است * از جانب ايزد قدير است روزى كه على شه ولايت * آن پرتو تابناك رحمت آن طرفه هماى باغ وحدت * برچيد بساط ظلم و ظلمت بگرفت چو ذو الفقار در دست * طومار حراميان به هم بست اى مرد بزرگ دادگستر * اى ياور و مونس پيمبر اى فاتح قلعه‌هاى خيبر * اى مرد مبارز مظفّر گويند امير شهسوارى * بر امّت خويش غم‌گسارى