سيد محمد باقر برقعى
3264
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در منقبت مولاى متقيان على ( ع ) آن كس كه هست مظهر نور خدا عليست * يكدم نشد ز راه حقيقت جدا عليست آن كس كه بود ياور بيچارگان به شب * با هر يتيم همره و درد آشنا عليست آن كس كه بود درگه او جاى عدل و داد * شاهنشهان به درگه او چون گدا عليست آن كس كه داد جان به ره اعتلاى دين * شد ياور رسول به صبح و مسا عليست آنجا كه پايگاه فقيران عاشق است * وان تخت پادشاهى او بوريا عليست دست يداللّهى كه ز پا خيبرى فكند * او را نمود شهره به شير خدا عليست هرگز نگشت همره و همگام ظالمان * با هر نواى ظلم نشد همنوا عليست اسلام پايدار ز شاه ولايت است * مست از خم غدير ز جام ولا عليست آن طايرى كه شهپر خود بهر دين گشود * بر آسمان علم و يقين چون هما عليست چشم شفاعت همه ياران به دست اوست * آن كس كه هست شافع روز جزا عليست زاهد ببين به چشم حقيقت خداى را * با هر خداشناس بدان آشنا عليست اوصاف لطف او نتوان كرد مدّعى * چون منبع كرامت وجود و سخا عليست يا رب چه حالتيست كه با هر بهانهاى * ورد زبان زندهدلان جمله يا عليست بر شيعيان آل محمّد ( ص ) بود نصيب * مولا و سرورش به جهان مرتضى عليست هرگز جهان فنا نپذيرد ازآنجهت * سرچشمهء زلال ز آب بقا عليست رو ، دامنش بگير ز روى صفا و صدق * زيراكه مظهر همه لطف و صفا عليست ما چون غريق جمله كه در ورطهء فنا * بر زورق شكستهء ما ناخدا عليست خاك رهى كه سرمهء « مژگان » خود كنم * باشد به چشم عالميان توتيا عليست دشت جنون ازبس دل خود ، در قفس سينه فشردم * با خون ، ورق دفتر ايّام ستردم من حاصل عمرم همه از خون جگر بود * خوشدل منم ، از خون دل خلق نخوردم ايمان به مى و ميكده دارم ، نه به مسجد * هرچند كه خود راه به ميخانه نبردم من طالب حق بوده و اندر همهء عمر * جان و سر خود را به همين راه سپردم در خلوت شب سيرگهم دشت جنون بود * بيدار نشستم ، غم ايّام شمردم خون بر سر « مژگان » اگر جاى سرشك است * ازبس دل خود در قفس سينه فشردم