سيد محمد باقر برقعى
3261
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بارگاه دوست باز ما دلشدگان سوى تو بازآمدهايم * باز سوى تو به صد عجز و نياز آمدهايم با تنى خسته و جانى ز تمنّا بر لب * با دلى سوخته از سوز و گداز آمدهايم پاى تا سر همه گشتيم تمنّا و نياز * تا به درگاه تو اى مايهء ناز آمدهايم از ره بندگى اى خواجه به درگاه تو ما * به اميدى كه تويى بندهنواز آمدهايم « مژده » با سينهء سوزان و دلى پر ز اميد * به زيارتگه ارباب نياز آمدهايم اميد وصل جز بر سر زلف تو دل آرام نگيرد * تا كام ز وصل تو دلارام نگيرد ديگر دل ناكام من اى مايه اميد * آرام نگيرد ز تو تا كام نگيرد من بنده آن بادهپرستم كه به دوران * جز از كف شيريندهنان جام نگيرد از گلشن هستى نبرد بهره بجز خار * هركو به جهان يار گلاندام نگيرد ما « مژده » ز آغاز نگفتيم كه وصلش * امّيد محاليست كه انجام نگيرد فتنهء برخاسته دلبستهء آن زلف دلاراست هنوز * جان شيفته آن رخ زيباست هنوز اى فتنهء برخاسته چندى به برم * بنشين كه مرا با تو سخنهاست هنوز پيشامد فردا باخبر از راز پنهانم نگردد تا كسى * مىخورم خون و نمىگويم غم دل با كسى تا به كى بر اين و آن راز درون سازيم فاش * چون نخواهد كرد آسان مشكل ما را كسى كى خبر از حالت پروانه خواهد داشتن * تا نسوزد با غمى چون شمع سرتاپا كسى همدم ما دردمندان ز درمان نااميد * نيست غير از ماه و پروين در دل شبها كسى بر سر لطفى اگر با دوستان امروز باش * زان كه آگه نيست از پيشامد فردا كسى نيست « مژده » روز و شب جز اشك گرم و آه سرد * غمگسار اين دل درد آشناى ما كسى