سيد محمد باقر برقعى

3260

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ساز دل ساز كن امشب به ساز ما تو ساز خويشتن * تا مگر در پرده گويم با تو راز خويشتن زار مىنالى تو هم اى ساز گويا همچو من * شكوه‌ها دارى ز يار دلنواز خويشتن مهرورزى بين كه افزايم نياز خويش را * هرچه آن بىمهر افزايد به ناز خويشتن با همه خونين‌دلى چون لاله مىسوزم ولى * با كسى هرگز نمىگويم نياز خويشتن گرچه عمرى سوختم امّا نبردم عاقبت * غير حسرت بهره از سوز و گداز خويشتن مىكنم افسانه كوته تا نگويم بعد از اين * با سر زلف تو از شام دراز خويشتن « مژده » بر هر در زدم كس چارهء دردم نكرد * خود مگر كرديم روزى چاره‌ساز خويشتن دست نياز آمد و باز غمى بر غمم افزود و برفت * لحظه‌اى در بر اين خسته نياسود و برفت چون نسيم از در مهر آمد و از راه جفا * گره از مشكل اين دل‌شده نگشود و برفت داشتم چشم كه درمان كندم درد و دريغ * آمد و جان من از درد بفرسود و برفت گفتم از دست نيازم چه كشى دامن ناز * سخن عاشق دلسوخته نشنيد و برفت ديد مخمورم و با بوسه‌اى از آن لب لعل * به من دل‌شده پيمانه نپيمود و برفت « مژده » گفتم چو بيايد ببرد غم ز دلم * آمد و باز غمى بر غمم افزود و برفت دست صفا ما غم عشق تو در سينه نهفتيم اى دوست * با كسى غير تو اين راز نگفتيم اى دوست صبح با ياد رخت ديده گشوديم ز خواب * شب به انديشهء گيسوى تو خفتيم اى دوست در هواى لب شيرين تو همچون فرهاد * ما دل سنگ به آب مژه سفتيم اى دوست در گلستان هنر از مدد پرتو عشق * همچو گل جلوه نموديم و شكفتيم اى دوست باختيمش دل و داديم به دو دست صفا * سخن عشق ز هركس كه شنفتيم اى دوست چند گويى كه به كس « مژده » غم خويش مگوى * ما غم خويش به غير از تو نگفتيم اى دوست