سيد محمد باقر برقعى

3255

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

كارگاه جهان ندانم كه داند به دانشورى * يكى راز اين چرخ نيلوفرى نه‌چندان بلند است كآيد به دست * خرد را نشانى به ديده‌ورى چه چاره بجز حيرت از ديدنش * زهى نقشبندى و صورتگرى مرا كاسب انديشه گرديده لنگ * به ميدان يك‌ذرّهء اغبرى چه پويد ره آسمان بلند * پر از آفتاب و مه و مشترى همه كاردانند و فرمان‌گزار * نهاده سر اندر خط كهترى مپندار كاين جنبش آب و خاك * به هنگام توفيدن صرصرى در اين كارگاه پر از هوش و راى * چو كار من و تو بود سرسرى همه غافليم و زنيم از غرور * به بىدانشى لاف دانشورى يكايك ز ما بهتر و مهترند * به دين خالى از كبر و خيره‌سرى كه را هست با نرگس و سرو و گل * ز جمعيّت دلبران دلبرى مگر ديده باشى برابر سياه * همان تابش اختر خاورى كدام اوستاد است كز كلك نغز * زند نقشى اين‌سان به افسونگرى چه شبها كه تا صبحدم از سهيل * ثريّا فشاندم همى برترى به هر ذرّه مهر و مهى يافتم * به آخر نگشتم ز حيرت برى چو او آفريده‌ست زيبا و زشت * چه فرق است از آدمى تا پرى چه مىآمد از شير گر جاى مور * ورا آفريدى بدان لاغرى بسا تيره‌شبها كه تا بامداد * شدم خيره بر قدرت داورى سرانجام از حيرت و فكرتم * نبد بهره‌اى غير جامه درى * * خدايا به چاه ضلالت دريم * كند هم مگر لطف تو رهبرى همه از تو داريم و يابيم ليك * شماريم از خود زهى كافرى در اينجا چو دادى بدين پستىام * به جمعيّت بهتران بهترى در آنجا كه بازم نباشد كسى * به اميد من كى شكست آورى