سيد محمد باقر برقعى
3251
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گناه روزگاران ز درد و هجر مىسوزد بدان جان و تن ما را * كه در خود كرده پنهان گويى آتش پيرهن ما را به خارستان هستى جاى داريم از ستم ، امّا * هراسى نيست باكى نيست از زاغ و زغن ما را چو در دلهاى مردم مىتوان ما را تماشا كرد * نيازى نيست بعد از مرگ بر گور و كفن ما را مجالى نيست تا لب واكنم بر شكوه از هجرش * و گرنه هست با پير و جوان افزون سخن ما را نباشد كو تهى از ما ، گناه روزگاران است * نمىبيند كسى ديگر اگر در انجمن ما را اگرچه كنج عزلت مسكن و مأواى ما باشد * به خود مشغول دارد روز و شب فكر وطن ما را ز بس پتك حوادث دم به دم ما را به فرق آمد * چنان پولاد گرديدهست در دوران بدن ما را تماشاى سيهروزان افتاده ز پا « مزدا » * برد از سر هواى گردش باغ و چمن ما را بهار آرزو خيمه زد مرغ دل من در ديار آرزو * يا رب از رحمت شكوفان كن بهار آرزو باد دمسرد خزانى را گذر هرگز مباد * از گلستان جهان وز لالهزار آرزو كوششى بايست هردم در ره صلح و صفا * تا نگردد سينهء مردم مزار آرزو آرزوى ما بود آسايش نوع بشر * غير از اين ديگر مبادا برگ و بار آرزو همّتى مردانه بايد تا نصيب ما شود * ميوهاى شيرين و تر از شاخسار آرزو نااميد از ديدن مهر حقيقت نيستيم * گرم باشد تا دل ما از شرار آرزو خرّم آن روزى كه « مزدا » همره جانان خويش * دستافشان پاىكوبان در ديار آرزو