سيد محمد باقر برقعى
3248
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
واى سال بيامد بسى و يار نيامد * واى به من ، واى كان نگار نيامد هرچه گذشت از زمان هماره خزان بود * فصل خزان شد ، ولى بهار نيامد برده ز كف اختيارم و عجبى نيست * آنكه ربود از كف اختيار نيامد زاغ همه باغ و بوستان بگرفته است * واى كه يك نغمه از هزار نيامد چشم فزون دوختم به راه ، دريغا * گرد به پا گشت و شهسوار نيامد شايد اگر نالهها برآورم از دل * نخل اميدم چرا به بار نيامد ؟ مرد دو صد آرزو درون دل من * كس بجز از غم بدين مزار نيامد پردهنشينان روزگار ، همه خوار * پرده دريدند و پردهدار نيامد مردمى آموختم به عمر ، و ليكن * مردى و مردانگى به كار نيامد ماه بسى آمد و شكوفه نه بشكفت * سال بسى آمد و بهار نيامد گرچه من از اين جهان كناره گرفتم * ليك جهان با دلم كنار نيامد بوم بدين بوم و برگشوده همى پر * مرغ خوشالحان به مرغزار نيامد زيبد اگر خون رود ز ديدهء « مزدا » * بوى نشاطى از اين ديار نيامد خزانا ! الهى همه جسم و جانت بسوزد * بسوزد پى و استخوانت بسوزد لگدكوب بيداد كردى چمن را * الهى ز بن آشيانت بسوزد زدى آتش كينه بر جان هر گل * الهى سر و سايبانت بسوزد شكستى پر بلبل خوشنوا را * پروبال و نام و نشانت بسوزد چه شمشادها را كه از پا فكندى * الهى كه سرو چمانت بسوزد به گلشن نشاندى تو زاغ و زغن را * رگ و ريشه و دودمانت بسوزد خزان كردهاى نوبهار دلم را * الهى بهار و خزانت بسوزد تو در خون نشاندى دل خفتهام را * الهى كه تير و كمانت بسوزد به پيرى رسيدم ز هجران گلها * الهى كه پير و جوانت بسوزد دلم را نماندهست ديگر توانى * الهى كه تابوتوانت بسوزد سيهپوش كردى تو باغ و چمن را * خزانا ! الهى جهانت بسوزد