سيد محمد باقر برقعى

3245

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دل به غم نهاده آمد بهار و آورد بوى بنفشه‌زاران * اى سنبلت پر از تاب چشمى به بىقراران كس را چو دشمنى نيست جز غنچه با دهانت * اى گل دمى بينديش بر حال دوستداران صاحبدلى ندانم تا حال دل بخوانم * با بددلان چه گويم احوال دل‌فكاران بر چهره اشك گلگون دارم به ياد رويت * آخر ترحّمى كن بر چشم اشكباران تا دل ز ما گرفتى ما دل به غم نهاديم * چشم اميد دارم بر دست غم‌گساران اى ساقى دل‌انگيز جامى به كام ما ريز * بر كام ما نگشته‌ست ، چون گشت روزگاران از شوق پيش رويت داريم چهره گلگون * گلگون ولى غم‌آلود چون روى شرمساران خواهم كه بگذرانم روزى به دامن گل * در راحتم گذارد آغوش گلعذاران امّيد دستگيريست از گيسوى بلندت * كوته نمىتوان كرد دست اميدواران سايهء مهر اى دلبر عزيز كه از جان نكوترى * عشق مجسّمى و اميد مصوّرى در بوستان مهر برازنده گلبنى * در آسمان عشق فروزنده اخترى در صبح وصل آب حياتى به كام جان * در شام هجر بر دل غم‌ديده آذرى اى سرو باغ حسن ز سروى بلندتر * اى گلبن حيات ز گل دلرباترى نى زيب و زيورى و دلم در كمند توست * اى ماه خوب‌رو تو چه محتاج زيورى سامان ده اميد از آن لعل دل‌فريب * برهم‌زن خيال ز چشم فسونگرى اشكى كه هست جاى تو بر ديده جان من * چون اشك چشم پاكدلان پاك گوهرى مهرى كه در دلى و روانى كه در تنى * عشقى كه در وجودى و شورى كه در سرى چون مى حيات‌بخشى و چون بوسه دلنشين * چون نور مه لطيف و چو گل نغزپيكرى چون ماهتاب شام بهاران نشاطبخش * چون آفتاب صبح خزان ، مستى آورى همچون اميد وصل سراسر نوازشى * همچون نسيم صبح همه روح‌پرورى چون جان عارفى كه ز زشتى منزّهى * چون قلب عاشقى كه به پاكى منوّرى سرچشمهء حياتى از جان سرشته‌اى * پروردهء اميدى از دل مخمّرى خالى ز بغض و كينه چنان خشم كودكى * پر از صفا و لطف چو لبخند دلبرى ارزنده‌تر به چشم من از خندهء پدر * فرخنده‌تر به نزد من از مهر مادرى