سيد محمد باقر برقعى
3241
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مدرنيستى يا عقايد خرافى كهنهپرستانه در بين شاعران جوان بترسيم ، زيرا افق ديد همگى ما وسيعتر خواهد شد و زندگى خودش هنر ناب را از ميانه برخواهد گزيد . » از نظم اوست : كيد روزگار جانا مگو كه آتش شوق تو سرد شد * وان شهد عشق يكسره در كام درد شد گيرم چو آه ، دامنت ، افسوس تير آه * با تير جانگداز تو كى هم نبرد شد اين خاكسار بين كه به رخسار زندگى * همچون غبار بوسه زد و همچو گرد شد بر بال باد آمد و بر دوش آب رفت * چون قطره ناپديد از آن لاجورد شد چندان كه خون لاله روان ديد در بهار * رخسارهء بنفشه به گلزار زرد شد تنگى نگر زمانه كه از كيد روزگار * نامردمى فضيلت و نامرد ، مرد شد « مريم » اميد عافيت از دوستان مدار * آن به كه همنشين تو افسوس و درد شد پيام باران تو ترنّم آبى آبى ، تو تبار رميدهء بادى * تو شميم شبانهء رؤيا ، تو شكوفهء روشن يادى ضربان شكستهء صبرم ، فوران طپندهء شورى * چو خيال گرفتهء ابرم ، چو ترانه بارش شادى همه آينه گشته وجودم ، ز تجلّى آينهرويى * كه تو صورت ديگر مايى ، چو دريچهء دل بگشادى تو فريب سياه زمستان ، ز تخيّل غنچه زدودى * تو پيام شگفت بهاران ، به لبان بنفشه نهادى تو شكسته چو قلب زمينى ، تو گشاده چو چهرهء خاكى * تو حكايت تلخ شقايق ، ز زمانهء رفته ز يادى به سراسر اين شب تاريك ، دل « مريم » از اين همه افسرد * دوسه خوشه ستاره بياور ، گذرت سوى ما چو فتادى