سيد محمد باقر برقعى

3235

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

حديث زندگى به چهر كودك خود مام بوسه‌اى زد و گفت : * كه اى جمال تو آيينهء شباب از من در آب و رنگ تو بينم صفاى چهرهء خويش * اگرچه روى تو برده‌ست رنگ و آب از من چه اشكها كه فشاندم به ناتوانى تو * چه لحظه‌ها كه گرفتى توان و تاب از من چه روزها كه غنودى به محنتم در بر * بسا شبان كه ربودى ز ديده خواب از من حساب زندگى روز و شب ز دست چو رفت * شمار عمر تو گيرد به كف حساب از من كه تا به روى تو بينم عيان جوانى خويش * دريغ مىگذرد عمر با شتاب از من به زندگى چو گلى نيك باش و عطرافشان * به جاى آنكه گرفتى گل شباب از من به كارگاه جهان سوختم جوانى خويش * كه تا عيار تو گردد طلاى ناب از من حديث زندگى من همه شرنگ غم است * تويى حكايت شيرين اين كتاب از من تلفن در انتظار وعدهء آن روز مانده است * چشمم به گوشى تلفن گوش من به زنگ دل‌بسته‌ام به مهر به اين جعبهء سياه * تا مىزند ز جان تو زنگ زنگ زنگ * * گويى كه بسته‌بند سياهش به جان من * تا پيك توست و قاصد توست و زبان توست اين جسم سرد تا ز تو با من سخن كند * شيرين و گرم و بوسه‌طلب چون دهان توست * * آواى جان من شنوى از دهان او * هروقت مىرسد دم گرمم به گوش تو تا لب بر آن نهى و به من گفتگو كنى * مىبوسمش به جان لب لعل نوش تو * * با جان و دم به جانب او روى مىكنم * آن دم كه مىكند دل تنگم هواى تو دستم به دامنت نرسد لاجرم كز آن * تسكين دهد بهانهء دل را صداى تو * * گر زان كه نامه‌اى ننويسى براى من * با من ز حال خويش چو رفتى سفر بگو ور مرغ قاصدى نفرستى به‌سوى من * پيغام مهر خويش به اين خوش‌خبر بگو * *