سيد محمد باقر برقعى

3233

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مهرت چنان نشسته درون دل * كز هرچه دل به غير تو بگسسته در اندرون اين دل سودايى * چيزى به غير مهر تو ننشسته * * افسون شده‌ست اين دل و مىدانم * اين كار ، كار چشم سياهت بود اى كاش آنكه منع مرا مىكرد * آماجگاه تير نگاهت بود * * گفتى مگر ز ناز فراوانت * جان مرا تو زار بيازارى جان مرا ز ناز تو جان باشد * بفزا به ناز خويش چه غم دارى * * نازت به جان خرم كه خريدارم * اين گونه نغز و نادره كالايى سودا چنان خوش است كه سوداگر * سودش بود به خاطر سودايى * * سوداگرم و ليك به جان تو * جز عشق تو مرا نبود كالا سودا بسى به سر بودم ليكن * از مهر تو به سر بودم سودا * * من عاشق توام چه دهى رنجم * در كيش عشق رنج و جفايى نيست زخم دل فسردهء عاشق را * چون ناز يار طرفه دوايى نيست * * من هرگز از تو شكوه نخواهم كرد * چون پيرو طريقت عشق استم بيگانه است شكوه ازاين‌رو من * در را به روى غير فروبستم * * اين شور و سوز و ساز كه مىبينى * انگيزه غير عشق به كارش نيست زنهار رنگ شكوه ندارد آن * مهر است و سوى شكوه گذارش نيست * * آماج من وصال تو مىباشد * در راه وصل تو غم جانم نيست در اين ره ار هزار خطر بينم * كوشم به راه و بيم از آنم نيست