سيد محمد باقر برقعى

3225

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گنهكار تا در آن سلسله چون مرغ گرفتار شدم * به فغان روز و شب از حسرت گلزار شدم رخ نمودى و مرا تاب نگاه تو نبود * نرگس مست تو را ديدم و بيمار شدم دانهء خال لبت برد چنان دل ز كفم * كه به ترك وطن از حبّ تو ناچار شدم خطّ سبز « شجر الأخضر نارا » خواندم * با نواى « أَرِنِي » * طالب ديدار شدم تا كه چون خضر ز دست تو بگيرم جامى * من بقا را به لقاى تو خريدار شدم تا ببينم به سر دار تجلّاى تو را * خاكبوس قدم ميثم تمّار شدم دوش در دايرهء دلشدگان مىگفتم * كه چه خوش در خم اين دام گرفتار شدم دفتر جرم مرا روز جزا باز مكن * كه به امّيد عطاى تو گنهكار شدم گنهم نيست بجز حبّ تو اى منبع جود * به تو پيوستم و از غير تو بيزار شدم يا على ! شاعر دربار حسين تو منم * فخر ، اين بس ، كه تو را بندهء دربار شدم سر نيارم به بر چرخ فرو « مردانى » * تا گداى در آل اللّه اطهار شدم شهيد از خاك شهيدان خون حق مىجوشد * چون حمزه كه از دل شفق مىجوشد تا تيغ خلق سينهء شب بشكافد * خون سر يحيى به طبق مىجوشد سرّ عشق بس‌كه در بند من و ما مانده‌ايم * بىخبر از خويش تنها مانده‌ايم در بهار و برگ‌ريزان سرگران * زندگى را بر تماشا مانده‌ايم با حضور درد نوسان الست * در حصار لا و الّا مانده‌ايم نوريان را تا شديم آموزگار * در عجب از اين معمّا مانده‌ايم سرّ الرّحمن على العرش استوى * نقش جان ما بود تا مانده‌ايم هيچ مىدانى كه سرّ عشق چيست * هيچ مىپرسى چرا ما مانده‌ايم در مقام امتحانيم اى عزيز * گر دو روزى را به دنيا مانده‌ايم تا نپنداريم كاندر اين طريق * رهرو از كاروان وامانده‌ايم كودك نوپا گذشت از آب و ما * در هراس از موج دريا مانده‌ايم