سيد محمد باقر برقعى

3219

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ذكرش همه تسبيح و كلامش همه تقديس * قولش همه ترصيع و بيانش همه ايهام گل‌رخ پسرا مات شدم خيز و ز باده * كن شاهسوار غمم از پيل پياده فرزين من اى راه ظفر از تو گشاده * در شش‌در غم مهرهء عيشم به فتاده نرّادم از اين مهره كه بر تخته نهاده * ترسم برد از صفحهء ايّام ، مرا نام چون ساحت اقليم خطا سبز شده راغ * چون رزمگه شير خدا سرخ شده باغ ز اسپيدى رو بهر محبّش چو شد ابلاغ * گرديده سيه‌قلب عدو چون كف صبّاغ با دردى رو بر دل او مانده دو صد داغ * نيلى شدش از نيلى غم چهرهء گل‌فام شاهى كه اگر قوّت بازو بنمايد * با خاك ره افلاك ترازو بنمايد رويش بود آن‌سو كه خدا رو بنمايد * نه روى خدا اوست ز هر سو بنمايد ور از نجف او قبلهء ابرو بنمايد * حاجى به‌سوى كعبه نبندد دگر احرام شايد شود از مدحت او كس بزند دم * از فرش به عرش ار بتوان رفت به سلّم از هيبت رمحش شده آفاق منظّم * از ضربت تيغش شده اسلام مسلّم تيغ دو سرش در دل خصم آمده مدغم * آرى چو بود حرف مكرّر شود ادغام اى كعبهء مقصود خلايق همه كويت * اى قبلهء مسجود محبّان همه رويت تو مست حق و خلق همه مست به بويت * لبريز ز خمخانهء توحيد سبويت اى ديدهء حق بين خلايق همه سويت * حق خواندمت ار حق جريان داشت در اجسام فردوس يكى ذرّه ز خاك نجف تو * آدم به پناه آمده اندر كنف تو درهاى امامت گهرى از صدف تو * هريك شده درياى گهر از شرف تو هر روز و شب از ابر گهربار كف تو * ارزاق خلايق شده مقسوم و تو قسّام نور تو به موسى چو نمودار شد از طور * اندر طلبش گشت روان در شب ديجور غير از تو نبودش به خدا ناظر و منظور * وين نكته ز عاقل نبود مخفى و مستور