سيد محمد باقر برقعى

3217

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ها تلخى كامم بزدا زان شكرين لب * شاهانه فراهشت به سر قبرهء ديهيم بوسيجه دبيرانه كمر بست به تعظيم * افشاند بط از شهپر سيمين به سمن سيم شد برگ شجر جنگل شاهين‌وش و از بيم * بر سايهء او مىنگرد صعوه مورّب در مهد شخ آمد به چمن طفل شكوفه * از سرحد اقليم خطا تا حد كوفه بىدايه و عريان همه در دشت مخوفه * از ابر ربيعى همه را گشته علوفه از فيض طبيعى همه را پنجه مخضّب * بگرفت به كف سبزهء تر جام ز لاله از ابر بهاريش مىآمد به پياله * مانا همه را رزق به مى گشته حواله شد خوىزده چهر بت من لاله ز ژاله * كاين گونه زده خال سيه‌فام به غبغب سرسبز بساتين شد و گلرنگ حدايق * سرو چمن آزاد شد از قيد علايق گرديد به خونريزى گل باد چه شايق * از سبزه به كف نيزه برآورد شقايق چون سايهء مبسوط كه بر سطح محدّب * خيز اى مدنى لهجه رها ساز ره رى كز راه مداين به حجاز است مرا پى * نجدى مهم اى كاشغرى سرو ، هلا هى آور ز شط بصره و بغداد مرا مى * وز كوفه‌ام اسباب طرب‌ساز مرتّب اى شوخ حجاز آفت زابل بت فرخار * از نغمهء شهناز به شه ناز دگربار نوروز بزن نغمهء نوروز عرب‌وار * كان ترك حصاريست به نوروز عرب‌وار آن ماه عراقيست به نوروز معرّب * نحس است قران زحل و ماه هلا خيز از طرف قمر دور نما زلف دلاويز * از زلف و رخت گشته مرا جزع دررخيز وين نكته عيان شد كه شود ابر گهرريز * چون يافت قمر جاى به خلوتگه عقرب نقاش دى ، اى رنگ تو سيماب و قلم برف * سيماب تو زنگار شد و برف تو شنگرف با چهرهء زرد ار كاز بستان نبرى طرف * اسپيد مداد تو به بيهوده شود صرف تا سرخ‌گل اوراق چمن كرده مذهّب * از سنبل و نسرين به چمن يافته هركس و اللّيل اذا عسعس و الصّبح تنفّس * در پاى گل نوسفر و سبزهء نورس بلبل به غزل‌خوانى و « يحيى » به مخمّس * بگشوده به نعمت شه لولاك همى لب