سيد محمد باقر برقعى
3196
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
حبّ على رنجها برده فراوان هنر آموختهام * وز همه عشق تو را خوبتر آموختهام نى خطا گفتم ، جز عشق ، ندارم هنرى * به همه عمر همين يك هنر آموختهام تا نموده است ز خود بىخبرم جذبهء دوست * علم آگاهى ، از هر خبر آموختهام كيمياگر شده از اشك سپيد و رخ زرد * صنعت ساختن سيم و زر آموختهام رسم بيدارى شب شيوهء افغان سحر * ز سگان تو و مرغ سحر آموختهام شيوهء رهروى و پيشهء آزادى را * از رفيقى دوسه ، بىپا و سر آموختهام از گدايان در ميكده شاهان سلوك * طرز بخشيدن تاج و كمر آموختهام نظرى دوست به حالم ز عنايت فرمود * آنچه آموختهام زان نظر آموختهام ذرّهام وز اثر تربيت شمس وجود * تربيت كردن شمس و قمر آموختهام اقتدار هست پسر را به پدر ، حبّ على * من خلف بودهام و از پدر آموختهام شاعرى را ز پى منقبت شاه « محيط » * از ازل نى ز پى كسب زر آموختهام سرمنزل مقصود نه به تنها دل من از پى دلدار برفت * هركجا بود دلى ، در سر اين كار برفت دل سودازده با سلسله رقصد ز طرب * تا كه در سلسلهء گيسوى دلدار برفت اى خوش آن جان كه نثار ره جانان گرديد * سرفراز آنكه سرش در قدم يار برفت بوسه بر خاك در دوست تواند دادن * هركه منصور صفت تا به سر دار برفت كو مجالى كه دهم شرح ، كه از دست غمت * چه ستمها به من زار دل افكار برفت اين عجب بين كه به لب نامده شد شهرهء شهر * ماجرايى كه ميان من و دلدار برفت چهرهء شاهد معنى همهء عمر بديد * هركه بيرون دمى از پردهء انكار برفت كيست اين ساقى سرمست كه از جلوهء او * از حريفان كهن هوش به يكبار برفت بود در نقطهء موهوم دهان تو سخن * گفتگوها بسى از عالم اسرار برفت سود بازار جهان جمله زيان است اى دل * صرفه آن برد كز اين بيهده بازار برفت ره به سرمنزل مقصود تواند بردن * هركه در مرحلهء عشق سبكبار برفت اى خوش آن روز كه گويند از اين خانه « محيط » * رخت بربست و به سرمنزل دلدار برفت