سيد محمد باقر برقعى

3182

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

راز هستى راز هستى را شبى پرسيدم از فرزانه‌اى * گفت : بر سيل فنا بنياد كردن خانه‌اى گفتم : اى استاد ، گردانندهء تقدير چيست * گفت : حال آشنا مىپرسى از بيگانه‌اى گفتمش : با روز روشن شام ظلمانى چه بود * گفت : بر گوش طبيعت سيلى جانانه‌اى گفتمش : اين اختران سرگشتهء شوق كه‌اند * گفت : شمعى را هوادارند چون پروانه‌اى گفتمش : اهل نظر دانند اسرار وجود * گفت : آيد اين سخن در گوش من افسانه‌اى گفتم : از عالم چه خواهى زير لب خنديد و گفت : * كهنه شولايى و زان پس گوشهء ميخانه‌اى گفتمش : پايم به زنجير علايق بسته‌اند * گفت : در دام اوفتد مرغى كه خواهد دانه‌اى گفتمش : بيزارم از كردار عقل حيله‌باز * گفت : پيمان بايد اكنون بست با پيمانه‌اى گفتمش : اين زاهد خودبين عجب پرمدّعاست * گفت : راه حق‌پرستى كى رود ديوانه‌اى زندگى زندگى جز خيال و خوابى نيست * چرخ گردنده جز حبابى نيست ! از خرد ماجراى هستى خويش * هرچه پرسى تو را جوابى نيست هيچت از شيشهء نگون فلك * جز شرنگ بلا شرابى نيست لاف دانش مزن كه راز جهان * ثبت در دفتر و كتابى نيست دارم اين نكته از حكيمى ياد * به از اين گفتهء صوابى نيست زندگى سير وادى محن است * لذّت عمر جز سرابى نيست