سيد محمد باقر برقعى
3171
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ازآنرو ساختم گلشن كنار خود ز خون دل * تفرّجگاه گلرويان به گلزار است ، مىدانم نظر بستن ز ديدارش معاذ اللّه نتوانم * به قصدم از دو سو ترك كماندار است ، مىدانم دو گيسويش به روى مه كند شقالقمر هردم * به اعجاز از شب و روزم خبردار است ، مىدانم چنين آسان نباشد دعوى عشق بتان اى دل * دل سرگشته در آن كوى بسيار است ، مىدانم ببرد از من دل اى صاحبدلان ، داريد معذورم * كه صاحبخانه بر آن خانه مختار است ، مىدانم گرانجانى مكن « محزون » چو يار آمد به بالينت * به رويش اين نگاه آخرين باز است ، مىدانم اسرار مرا در شهر دل ، جانا به تو كار است ، مىدانى ؟ * بجز تو در جهان از غير بيزار است ، مىدانى ؟ دل زارم نيارد در نظر غير از تو دلدارى * و گرنه يار در اين شهر بسيار است ، مىدانى ؟ چه مىرانى سر دل چشم شهلا را ، كه گنجشگى * به چنگ شاهباز تو گرفتار است ، مىدانى ؟ كنى بنياد دل ويران ز ناز حسن خود آخر * خراب عشق را لازم به معمار است ، مىدانى ؟ به روز وصل از شادى چو خنديدم به زير لب * به سال هجر ، كارم نالهء زار است ، مىدانى ؟ چو ممكن نيست تقرير آورى سرّ محبّت را * مكن جانا سؤال ، اين نكته اسرار است ، مىدانى ؟ چو وصل و هجر اندر عشق ، لازم باشد و ملزوم * به هجرم بوى وصل تو نگهدار است ، مىدانى ؟