سيد محمد باقر برقعى
2916
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بگذر از آن كسى كه برافتاده مردمان * دامنكشان به عجب و تكبّر گذر كند بر مردمان چو شمس به يك چشم كن نگاه * تا آسمان به رتبه تو را چون قمر كند كبر افعى است و دشمن جانت به جان تو * فرزانه آن كسيست كز افعى حذر كند باور نسازم آن كسى كه چو من بنگرد به دهر * جز نيكى و تواضع كارى دگر كند روشندل آن كسى كه چو من توتياى چشم * از خاك پاى مردم صاحبنظر كند من فخر مىكنم به كمال و به فضل خويش * گر ديگرى به مال و منال پدر كند فخر مجازى آنكه پسر دارد از پدر * فخر حقيقى آنكه پدر از پسر كند سود آن كسى برد كه چو اين قطعه را شنيد * قبل از وقوع حادثه دفع ضرر كند زن كيست ؟ زن كيست ؟ شاهكارى دلبند * از شاهكارهاى خداوند در كارگاه صنع بسى بست * اين چيرهدست ، چهرهء دلبند روزى كه نقش زن بدر آمد * بر كارگاه خود نظر افكند ديد اندر آن ميان نتوان يافت * با زن ، يكى به جلوه همانند شد در شگفت كاين همه خوبى * بر تار و پودش ، از چه پراكند ؟ وين آفريده را به چه علت * اينگونه خوب كرد و خوشايند ؟ گلگونه رخ ، چو غنچه ، باردى * پاكيزه تن چو برف به اسفند با گيسويى چو سنبل پيچان * با قامتى ، چو سرو برومند از چشم او عيان ، هوس و عشق * در لعل او نهان ، شكر و قند الهامبخش خاطر شاعر * نقشآفرين دست هنرمند نيروفزاى جان ، به تكلّم * روشن كن جهان به شكرخند از تازگى ، چو صبح نشابور * وز خرّمى ، چو دامن الوند والاگهر چو كان زمرّد * سنگين بها چو معدن ياكند « 1 » آتش فكن ، به بتكدهء چين * رونقشكن ، ز سغد سمرقند يك جا نشاط خاطر عارف * يكسو ، بلاى جان خردمند چون نيك بنگريست به زن ، ديد * خلقت ز نقش اوست كرامند « 2 » او را پسند كرد و به دو بست * دل را و مهر از دگران كند
--> ( 1 ) - ياكند - ياقوت ( 2 ) - كرامند - با قدر و قيمت