سيد محمد باقر برقعى

3151

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مقام صبر و رضا جوى جهان و كار جهان است جمله رنگ‌آميز * خنگ دلى كه ز هر رنگ او كند پرهيز به دست سيلى باد است خاك عمر عزيز * دلا ، بر آتش دل از دو ديده آب بريز كسى كه جام وجودش نشد ز خود خالى * ز راح عشق چسان ساغرش شود لبريز ؟ حكايت غم شيرين ز كوه‌كن بشنو * مخوان فسانهء عشقش ز قصّهء پرويز جمال يوسف مصريست كاو زليخا را * نمود خوار پس از آن‌همه كه بود عزيز مرا كه عشق نگار است دين و آيينم * چه باك باشدم از هول روز رستاخيز ؟ گرم ستيزه‌نمايى ، به صلح آيم از آن * كه روز معركه افتاده را ، چه جاى ستيز ؟ به شيخ گو كه حقيقت‌شناس اگر باشى * چه حاجت است تو را زهد و خرقه و پرهيز ؟ بر آستانهء تسليم سر بنه « مجمع » * مقام صبر و رضا جوى و از قضا بگريز از راستى چه ديده كه تزوير مىكنند آنان كه كار زهد به تدبير مىكنند * از راستى چه ديده كه تزوير مىكنند خوبان به عشوه دل ز كف خلق مىبرند * دلدادگان به عشق چه تقصير مىكنند در عشق منع پير و جوان چيست كاين‌چنين * امروز منع عاشقى از پير مىكنند غرّه مشو به حسن كه خوبان به خلق خوش * صد ملك را گرفته و تسخير مىكنند يكتا به حسن و خوبى اگر نيستى ز چه ؟ * هر مجمعى صفات تو تقرير مىكنند دل در جهان مبند كه از بعد تو بسى * اين ملك را خرابه و تعمير مىكنند كن نيكويى كه بعد تو خلقى به نام تو * اوراقها رقم زده تحرير مىكنند زهد ريا ز زاهد و رندى ز مىكشان * تا حشر بهر هركه چه تقدير مىكنند اى دل ز تنگدستى و جور جهان منال * زان رو كه كارها همه تغيير مىكنند در حيرتم كلام خدا را براى خويش * اين زاهدان ز بهر چه تعبير مىكنند « مجمع » كسان كه بد بپسندند بازگو * از راستى چه ديده كه تزوير مىكنند