سيد محمد باقر برقعى

3149

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

افسانهء عشق چو عمر از من گذر آن دلربا كرد * مرا با درد هجران مبتلا كرد بنازم قدرت آن صانعى را * كه دادش حسن و ، حسنش دلربا كرد من از جانان به جان منّت پذيرم * كه عشق و صابرى بر من عطا كرد شنو از كوه‌كن افسانهء عشق * كه جان را در ره شيرين فدا كرد ز خود بيگانه شد مجنون همان دم * كه عشق او را به ليلى آشنا كرد مقام عشق را طى كرد آنكو * كه جان را هديهء جام بلا كرد مشو غافل ز آه نيم‌شبها * كه عاشق دردها در شب دوا كرد عجب رنگى كلاه پهلوى ريخت * كه زاهد توبه از زهد و ريا كرد مزن « مجمع » ز جور گلرخان دم * كدامين شوخ در عالم وفا كرد ؟ حديث قامت و قيامت تا آن زمان كه مرحلهء عمر طى كنم * حاشا كه ترك مطرب و معشوق و مىكنم ساقى بيار باده كه پيرانه سر مگر * با ذوق جام و باده ، ره عشق طى كنم گردد مرا حديث قيامت دگر يقين * آنگه كه ياد قامت رعناى وى كنم كنج قناعت است مرا بس ، چرا دگر * چون خواجه ياد حشمت كاوس و كى كنم ؟ عمريست يك چراغ نيفروختم ز پيش * ديگر چه سود ، روشن اگر من ز پى كنم ؟ كارى نكرده‌ام به جوانى ز بهر خويش * بگذشته عمر ، بندگى دوست كى كنم ؟ « مجمع » ! صفاى دامن الوند و سبزه‌اش * نگذاردم كه ياد صفاهان و رى كنم چه شود ؟ تو كه صد شهيد چون من به يكى نگاه‌دارى * چه شود ، اگر ز رحمت ، دل ما نگاه‌دارى ؟ سزدت كه ملك دلها ، چو شهان كنى مسخر * كه به يك نگه ز مژگان ، تو دو صد سپاه دارى چه گواه آرمت من ، كه نباشدت عديلى * كه ز خال كنج لعلت ، تو به رخ گواه دارى