سيد محمد باقر برقعى
3147
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
درد عشق عشق درديست كه با عقل دوا نتوان كرد * به قضا چاره بهجز صبر و رضا نتوان كرد درد هجران تو را چاره چو جستم ز طبيب * گفت درديست كه جز وصل دوا نتوان كرد هركه با ديدهء دل عارض زيباى تو ديد * يادى از جنّت و آن سير و صفا نتوان كرد با مه چهارده حسن تو قرين مى نكنم * كان فناييست كه نسبت به بقا نتوان كرد خوش دليليست دهانت كه از آن رمز نهان * كس دگر شايبه در سرّ خدا نتوان كرد قيمت لعل تو با درّ و گهر نتوان ديد * نسبت خال تو با مشك ختا نتوان كرد در ره عشق صفاجوى دلا ! زان كه كسى * قطع اين مرحله با روى و ريا نتوان كرد گفتمش بوسه مرا وعده نمودى ، گفتا * بوسه واميست كه بىشبهه ادا نتوان كرد « مجمعا » دامن دلدار گر آرى تو به كف * با دو صد سعى به بيهوده رها نتوان كرد به اميد وفا مصوّر تا كشيده نقش روى دلرباى تو * بهار حسن ، خرّم گشته از قدّ رساى تو بخونم مىكشى اى بىوفا ، نامش وفا خوانى * وفاى تو اگر اين است ، چون باشد جفاى تو ؟ رضايى گر بميرم از غم هجرت ، به جان منّت * تو مىدانى كه در عالم نجويم جز رضاى تو گذشتم از جهان يكسر خريدم عشق تو با جان * گواه من در اين سوداست اى مهوش خداى تو ازاينپس با من مسكين جفا كم كن كه از هركس * جفاها مىكشم اى مه به اميد وفاى تو توان و صبر و طاقت رفت ، دارم نيمجان ، آن هم * به اميدى كه باز آيى و بنمايم فداى تو اگر خوبان عالم را ز پا تا سر بيارايند * دل مسكين « مجمع » را نباشد جز هواى تو