سيد محمد باقر برقعى

3139

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شكوه اشك شكوه اشك خموشم ، غرور مىشكند * غمم ، صلابت سنگ صبور مىشكند هلاك اهرمن از واژه‌اى چه جاى شگفت * چنان كه قطرهء اشكى غرور مىشكند شكست بغض گلويم شهاب شب‌شكن است * فضاى تيره ز يك‌رشته نور مىشكند دلش به سينه ز اشكم شكست كبرش ديد * چگونه لعل به جام بلور مىشكند سكوت خاك غريبان عشق فرياديست * كه از رسايى آن سنگ گور مىشكند پل ميان دو همدل گرم ز فولاد است * جفا اگر كند از آن عبور مىشكند حضور دردكشان ، درد خويش از آن گفتم * كه اين مخدّره شرم حضور مىشكند نگفته‌هاست هنوزم ، ولى به نظم كهن * مجال نيست كه سجع و بحور مىشكند آتشستان زمان از آتشستان زمان نيز اخگرى سر مىكشد * روزى كه روزن بشكند ، گيتى به آذر مىكشد اين سرخ خاكسترنشين ، اين‌گونه آرامش مبين * ناگاه از خواب زمين تا ابر ، تندر مىكشد بيمار در ژرفاى شب ، افزايدش ميزان تب * تا جان شب آيد به لب ، ناخن به بستر مىكشد خاور به خواب و باختر ، گهواره مىجنباندش * اين دايه بر پستانكش ، تصوير مادر مىكشد سيمرغ و قاف و لانه‌اش ارزانى افسانه‌اش * مرغ دل ما در قفس ، تا آسمان پر مىكشد رباعيات من بار غم غروب يك پاييزم * مرثيهء مرگ برگ آذر ريزم من قصّهء يك جدايىام در غربت * بنشين و بخوان ، ببين چه حزن‌انگيزم * * *