سيد محمد باقر برقعى

3115

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بت نامهربان ايا صيّاد شرمى كن مرنجان نيم‌جانم را * پروبالم بكن امّا مسوزان استخوانم را به گردن بسته‌اى چون رشته و بر پاى زنجيرم * مروّت كن اجازت كن اجازت ده كه بگشايم دهانم را به پيرامون گل ازبس خليده خار بر پايم * بود خونين به هر جاى چمن بينى نشانم را در اين كنج قفس دور از گلستان سوختم مردم * خبر كن اى صبا از حال زارم باغبانم را ز تنهايى دلم خون شد ، ندارم محرم رازى * كه بنويسد براى دوستداران داستانم را من بيچاره آن روزى به قتل خود يقين كردم * كه ديدم تازه با گرگ الفتى باشد شبانم را چو « لاهوتى » به جان منّت پذيرم تا ابد آن را * كه با من مهر سازد آن بت نامهربانم را نواى دل نشد يك‌لحظه از يادت جدا دل * زهى دل ، آفرين دل ، مرحبا دل ز دستش يك‌دم آسايش ندارم * نمىدانم چه بايد كرد با دل هزاران بار منعش كردم از عشق * مگر برگشت از راه خطا دل به چشمانت مرا دل مبتلا كرد * فلاكت دل ، مصيبت دل ، بلا دل ! از اين دل داد من بستان خدايا * ز دستش تا به كى گويم خدا دل ؟ درون سينه آهى هم ندارم * ستمكش دل ، پريشان دل ، گدا دل ! به تارى گردنش را بسته زلفت * فقير و عاجز و بىدست و پا دل بشد خاك و ز كويت برنخيزد * زهى ثابت قدم دل باوفا دل ز عقل و دل دگر از من مپرسيد * چو عشق آمد كجا عقل و كجا دل ؟ تو « لاهوتى » ز دل نالى من از تو * حيا كن يا تو ساكت باش يا دل