سيد محمد باقر برقعى

3107

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

پيدا كردم ، اى بابا . . . ! در دوره و روزگارى كه شعر و شاعرى ارزشى داشت و دهان شاعر را پر از سكّه مىكردند ، يا هم‌وزن شاعر به او سكّه طلا مىدادند شاعر نشدم ؛ تازه اگر در آن دوران متولّد مىشدم مسلّما يا فوتباليست بودم و يا لوازم يدكىفروش . از بخت بد در روز و روزگارى شاعر شدم كه حتّى " گل‌آقا " هم با تورّم شعرى روبه‌رو شده ! به خشكى شانس . . . ! ! » استاد گويا شاعرى آزاده و آزاديخواه است ، هيچ‌گاه شعر را وسيلهء زندگى مادى قرار نداده است و دهان به مدح و ذمّ كسى نيالوده ، فقط اشعارى در مراثى و مدايح ائمهء اطهار سروده كه يكى از آنها به نام " ظهر عاشورا " است كه از روى آن نمايشنامه‌اى ساخته و از صدا و سيما بارها پخش كرده‌اند ، بدون آنكه اسمى از شاعر آن به ميان آورده باشند و چه نوحه‌هاى طنزگونه‌اى كه مشهورترين آنها " عمت به قربانت " است كه در روزنامهء توفيق چاپ شده و همين شعر باعث گرديد كه روزنامه چهار بار تجديد چاپ شود . گويا اضافه مىكند : « در روزگارى كه مردم " گلپرى جون " و " باباكرم " مىخواندند ، پدرم هر روز مرا تشويق مىكرد كه سوره‌هاى بلند قرآن را حفظ كنم و شايد اگر اين دوره بود ، پدرى داشتم كه مجبورم مىكرد نوار ويدئو پخش كنم ! با همهء اين احوال اگر طنزنويس باارزشى نشدم ، دست كم دلم به اين خوش است كه زندگىام به مصداق اين شعر خودم ، واقعا طنز بوده است : طنزيست زندگانى « گويا » كه بايدت * گريان به خنده بودن و خندان گريستن اينك چند نمونه از نظم او : گفتگو با سايه اى سايهء سياه به ديوار دوخته ! * با درد خو گرفته و با رنج سوخته ! اى همنشين روز و شب دردزاى من ! * اى پرشكيب همدم دردآشناى من ! اى مونسم در اين شب خاموش انتظار ! * اى همدمم در اين ره تاريك پرغبار ! اى باخبر ز زندگى عشق‌سوز من ! * شبها چه اشكها كه فشاندى به روز من ديريست با تو داغ دلم را نگفته‌ام * بس خون چو غنچه در دل تنگم نهفته‌ام اى رازها نهان به لبان خموش تو * پيش آ كه راز خويش بگويم به گوش تو ! ! * *