سيد محمد باقر برقعى
3080
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گرد صحرا كرد مغلوبم به دست هرچه باد * همنورد مركب مردان صحرا نيستم در تماشاگاه ساحل ، خيرهام بر هرچه هست * سيلى غيرت مدار خشم دريا نيستم در مدار شب ، به گرد خويش مىگردم چو بوم * روشن از تابيدن خورشيد فردا نيستم تهمت نامردمى بر خويش مىبندم ز درد * كاى دريغ از مردمان خوب اينجا نيستم تا به زير پا گذارم سطح دامنگير را * مىكنم خود را ز خاك ، امّا توانا نيستم تعبير گيسو خواند بر مهمانى آيين گل ، شببو مرا * برد تا آنسوى شب ، تعبير آن گيسو مرا تا تعبّد ، تا شهادت برد ، تا محراب عشق * با تب خواهش ، اشارتهاى آن ابرو مرا نازكانديشيست در جولنگه رشك خيال * روى دوش باد ديدن ، گيسوان او مرا با نگاهى ، در گذرگاه غزالستان سبز * با غزل كرد آشنا ، چشمان آن آهو مرا جرعهاى چون نوش كردم از مى ميناى عشق * سوخت يكسر آتش اين آب آتشخو مرا ناى ماندن نيست در پايم كه بنشينم به جاى * مىكشد يك جذبهء جان آشنا هر سو مرا چون درخت پير برجا ماندهام از نسل باغ * با دريغى در لب ، آثار جوانى كو مرا ؟ ديدنت بود انتظارم ، انتظار امّا نبود * تا بيايى ، تا ببينى ، دست بر زانو مرا ! ميعاد آدم در بهشت عافيت ، ميعاد آدم در كجاست * در فراسوى طهارت ، باغ مريم در كجاست آزمند خوان درويشان تاريخم ، ولى * از كه پرسم ، كس نمىداند كه حاتم در كجاست دستها ، پيوندها ، از هم جدا افتادهاند * حلقهء پيوستگان ، پيوسته با هم در كجاست زخم دارم باستانى از هجوم نيزهها * التيام زخمهاى كهنهام ، مرهم كجاست آشنا ، بيگانه با درد است ، اهل درد كيست * در ملالستان غربت ، يار محرم در كجاست از نهيب تندباد فتنهء تاراجگر * در بهار سرخمان ، يك باغ خرّم در كجاست فصلها را گرچه آغازيم بىلبخند عشق * انتهاى سالهاى سرد ماتم در كجاست در لب تكفيرگويان ، آيت اعجاز نيست * در كتاب كفرورزان ، اسم اعظم در كجاست با تبرداران بگوييد اى ز غم افسردگان * زير چتر ابر گريان ، جنگل غم در كجاست