سيد محمد باقر برقعى
3070
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شميم پيرهن يوسف آيد و يعقوب * هميشه ساكن بيت الحزن نخواهد ماند به بزم وصل ، رقيب ارچه گشته صدرنشين * ولى هميشه در آن انجمن نخواهد ماند به يار خون سياوش كه بيژن اندر چاه * به يمن عاطفت تهمتن نخواهد ماند مدار غم كه حقيقت نمىشود مغلوب * نگين جم به كف اهرمن نخواهد ماند صبا بشارت آزادى آرد و دل زار * اسير آن بت پيمانشكن نخواهد ماند رود ز كشور ما جيش اجنبى « گلشن » * سپاه خصم به خاك وطن نخواهد ماند چشمهء نوش غم نيست عمرم ار همه در غم گذشته است * كاين موج درد از سر عالم گذشته است با وصف آنكه عمر گرانمايه سربهسر * گه در سرور و گاه به ماتم گذشته است هريك دم حيات غنيمت شمار از آنك * تا چشم را به هم زدى آن دم گذشته است گر نقش كج فتاده مخور غم كه در دمى * اين نقشهاى درهم و برهم گذشته است از بهر اهل هوش و خرد درس عبرتيست * هر نيك و بد به عالم و آدم گذشته است اى مدّعى مناز به خود چون شكست و فتح * بر تو گذشته است و به ما هم گذشته است « گلشن » به شوق چشمهء نوش لبش لبم * ز آب حيات و چشمهء زمزم گذشته است توفان درون چون بد و نيك جهان گذران در گذر است * شادمان آنكه ز شادى و غمش بىخبر است بجز از عشق بتان هرچه در اين عالم هست * آزموديم كه خون جگر و دردسر است نه همين من به تمنّاى گلى دربهدرم * كاندر اين مرحله صد باد صبا دربهدر است پاكدامنترى از غنچه به گلزار جهان * نيست و آن نيز ز بيداد فلك خون جگر است هركه چون شمع بهر جمع شبافروز شود * هستىاش دستخوش لطمهء باد سحر است