سيد محمد باقر برقعى

3059

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ساقى ريخت ساقى مى و نشناخته ريخت * تا شود كار دلم ساخته ريخت در صف جرعه‌كشان از همه بيش * مى به جام من دلباخته ريخت رفتم از دست ، ز بس باده به جام * نگهم در نگه انداخته ريخت سوخت چون شمع چنانم كه ز چشم * قطره قطره دل بگداخته ريخت دلم آن روى برافروخته سوخت * اشكم آن قد برافراخته ريخت را هم آن سنبل آويخته زد * خونم آن نرگس تيغ آخته ريخت آشناى غم خود خواست مرا * ريخت گر باده و نشناخته ريخت نوشت آن باده كه ساقى « گلچين » * خاطر از غير تو پرداخته ريخت گل حسرت منم كه كشتهء بيداد عهد خويشتنم * غريب اگر نشمارى غريب در وطنم لب ار به خنده چو گل وانمىكنم زان است * كه همچو غنچه پر از خون دل بود دهنم گناهكارىام اين بس‌كه پيش يار عزيز * به پاكدامنى يوسف است پيرهنم ز عمر هر نفسم بر مراد بلهوسيست * دمى نمىگذرد بر مراد خويشتنم چنين كه دست و دل از كار رفته است مرا * به حيرتم چه بگويم ، كجا روم ، چه كنم نه حال گفت و شنيدم نه تاب خامشىام * نه ميل صحبت خلقم ، نه ذوق انجمنم دگر تعلّق خاطر به هيچ‌چيزم نيست * كه فارغ از همه چيزم به حالتى كه منم چنان رميده‌ام از خوى زشت خلق كه نيست * بجز كتاب در اين روزگار ، هم‌سخنم چگونه حسرت گل از دلم رود « گلچين » * چنين كه چون گل حسرت ، غريب اين چمنم