سيد محمد باقر برقعى

3057

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گلهاى كاغذى در اين بهار كه هر نوگلى دلى ببرد * نشد كه اين دل‌افسرده را گلى ببرد ميان اين همه گلهاى نازپرور باغ * گلى نبود كه از دست ما دلى ببرد بتان شهر به گلهاى كاغذى مانند * كس از تقرّب اينان چه حاصلى ببرد مگر ز نور حقيقت نشان نماند ، كه نيست * مهى كه پرتو حسنى به محفلى ببرد مرا ز بازى قسمت جز اين نشد معلوم * كه كاملى بزند گوى و جاهلى ببرد خداى را دل از اين خلق ديوخو برگير * مگر ز اهل دلى فيض كاملى ببرد ره نجات ندانم ، مگر نسيم مراد * شكسته زورق ما را به ساحلى ببرد كسى به منزلت قرب او رسد « گلچين » * كه پى به جلوهء حقّى ز باطلى ببرد تقويم هفتگى هفتهء ديگر ز عمر زودگذر رفت * رفت و به دنبال هفته‌هاى دگر رفت صفحهء تقويم را زمان به سر آمد ؟ * يا كه مرا هفت روز عمر ، به سر رفت تا نشد از كف به در ، صحيفهء تقويم * عمر نديدم ز كف چگونه به در رفت نوبت هر صفحه درگذشت و ندانم * مدت هر هفته خود چگونه به سر رفت تا چه شد آن هفته كان برفت و نيامد * يا چه شد آن صفحه كم ز پيش نظر رفت راست چو تقويم محو گشته ز خاطر * عمر ز غفلت به سر شد و به هدر رفت جز دوسه روزى نبود ، مهلت ايّام * وان به عبث در هواى بوك و مگر رفت سخت ندامت همىبرم كه ز مستى * روز به خواب اندرم چو شام و سحر رفت وقت بشد ياوه و زمان سپرى گشت * براثرش نيز ، عمر راهسپر رفت پير شدم ، پير در فراق جوانى * چون پدرى كز برش خجسته پسر رفت جاى دريغ است ، كز گذشته مه و سال * چشم بصيرت بخفت و نور بصر رفت گردى از اين رهگذر نشست به رويم * قافلهء ماه و سال ، چون به سفر رفت دانى كان گرد چيست ، موى سپيد است * موى سيه شد سپيد ، عمر مگر رفت ؟ همچو يكى طفل پنج‌روزهء ناچيز * از كف من عمر پنج‌روزه به در رفت بر تو گران‌سر ز خواب جهل ، ندانم * عمر سبك‌سير ، بر چسان و سير رفت ؟ هركس راهى سپرد ، درخور همّت * اين پى مال ، آن به‌سوى جاه و خطر رفت