سيد محمد باقر برقعى

3040

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

. . . تا دل ببرد موى بر روى فروريخته تا دل ببرد * سنبل و گل به هم آميخته تا دل ببرد با سر زلف و گل روى و هلال ابرو * خوب هنگامه‌اى انگيخته تا دل ببرد بر بناگوش سپيد از بر گيسوى سياه * گوشوارى ز زر آويخته تا دل ببرد مهربان گشته دمى تا كه مرا دل جويد * عطر بر دامن من بيخته تا دل ببرد دامن از ناز كشيده‌ست كه نازش بكشم * خنده‌اى كرده و بگريخته تا دل ببرد گفتمش : موى پريشان تو را شانه كنم * گفت : « گلبانگ » به هم ريخته تا دل ببرد با تصوير دوست امشب از نغمهء امّيد و وصال * با دل خويش نوايى دارم باز در عالم رؤيايى عشق * با خيال تو صفايى دارم * * دانى از ديدن رويت شده‌ام * بىنياز از گل و گلزار و چمن امشب اى ماه به جانت سوگند * جاى عكس تو بود سينهء من * * گر نبودى تو ولى عكس تو بود * اى گل ناز لبش بوسيدم مست گشتم ز تماشاى رخت * خم شدم باز لبش بوسيدم * * مستم از ديدن رخسارهء تو * روز روشن شده امشب شب من اين‌قدر خيره در اين عكس شدم * خود ندانم چه بود مطلب من * * بيش از اين گر كه ببوسم رويت * جاى لبهام بدانجا ماند يا كه جاى نگه بيش ز حد * به چنان گونهء زيبا ماند * * بار سنگين نگه مىترسم * اوفتد بر مژه‌ات خم گردد به رخت از مژه‌ام نقش افتد * يا كه مويى ز سرت كم گردد * *