سيد محمد باقر برقعى
3029
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چرا سوءظن مىبرى بر كسان * كه منفور گردى بسان خسان تو را بدگمانى به مخلوق كرد * چنين زار و محزون و رخسار زرد هرآن كس به مردم بود نيكبين * كند زيست با عيش و عشرت قرين نباشد ز كس ترسى اندر دلش * همه شادمانى بود حاصلش به وجد و مسرّت كند زندگى * نيايد برش طرفه وامندگى تو نيز اى پسر گر به خلق جهان * نباشى چو برخى كسان بدگمان ز دل گرددت رفع درد و الم * نگردى به عمرت گرفتار غم ز حسن گمان است بر خلق دهر * كه از دهر « بهرى » گرفتهست بهر شبهاى من . . . ! رفت از بر ، آن نگار به از ماهم * نابود سازد اين غم جانكاهم از دست من شد آن صنم زيبا * ديگر به خويشتن ندهد را هم نه آتشش فروبنشاند اشكم * نه در دلش نمود اثرى ، آهم * * آن روزها كه عاشق و دلداده * بوديم ما دو تن همه جا ، با هم مادر ، ز عشق برحذرم مىساخت * مىساخت خود ز عاقبت آگاهم خواهر هميشه موعظتم مىكرد * تا راه را نشان دهد از چاهم نشنيدم آنچه مادر و خواهر گفت * مىكردم آنچه بود به دلخواهم گفتم به ترك آن دو نفر ناچار * بر اقتضاى همّت كوتاهم * * آوخ گه كبت و خطر اين عشق * از هر طرف گرفت به ناگاهم ! هم خواهر از كفم شد و هم مادر * هم آن صنم براند ز درگاهم ! اينك غريب و يكّه در اين گرداب * ماتم گرفته همچو پر كاهم ! شبها كه لشكر الم و اندوه * بر قلب خيمه سازد و خرگاهم ! اين ناله بر شود ز دلم گاهى * اين آه و استغاثه بود ، گاهم : اى مادر ، از تو مىطلبم پوزش ! * اى خواهر ، از تو عذر همىخواهم !