سيد محمد باقر برقعى

3022

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دلبر وفاپيشه تا برفتى ز برم اى مه سيمين به سفر * منم و گوشهء تنهايى و چشمانى تر عمر من ، مستى و ، با رفتن تو نيست مرا * جز تنى زار و رخى زرد و دلى غم‌پرور دمى از ياد تو غافل نيم و ، مىنگرم * هركجا ، روى چو ماه توام آيد به نظر همه آسوده بخوابند و من خونين دل * تا سحر از غمت اى ماه ، شمارم اختر با سر زلف تو هر راز كه شبها گفتم * حاليا شرح دهم آن‌همه با باد سحر سوختم ز آتش شوق تو بدانسان كه سحاب * بارد از ديده به همدردى من اشك مطر نتوانم چو دمى غافل از احوال تو بود * گيرم از هرچه كه بوى تو دهد از تو خبر تو كه دانى من سودازده را جز تو كسى * مونسى نيست ، چرا مىروى آخر به سفر ؟ هركسى مالى و جاهى به جهان مىجويد * من ندارم بجز از عشق تو سوداى دگر راحت و عيش و نشاطم همه با خود بردى * هستم اكنون من و غم ، ماحضرم خون جگر جان من هستى و بىجان نتوان داشت حيات * وقتى آيى كه نيابى ز من خسته اثر گر كسان گنج زر و سيم جهان مىطلبند * عشقت اى كان هنر ! هست مرا گنج گهر ديگران راست اگر دلبر تنها ، تو مرا * هم تن و روحى و هم عمر ابد ، هم دلبر نه همين زندگى ظاهر من با تو يكيست * جان من با تو درآميخته چون شير و شكر جز كه خونين دل « كيوان » كنى از دورى خويش * گو برى از سفر اى ماه دوهفته چه ثمر ؟ سى سال خدمت « 1 » سى سال مرا گذشت از عهد شباب * در خدمت ابناء وطن با تب‌وتاب اكنون كه به عمر رفته درمىنگرم * گويى كه به خواب ديده‌ام نقش سراب

--> ( 1 ) - روزى كه حكم بازنشستگى استاد پس از سى سال خدمت در بانك كشاورزى صادر شد اين دو رباعى را زير حكم نوشت .