سيد محمد باقر برقعى
3019
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
دلبر جفاپيشه دلبرم عزم سفر كرد چو پار و پيرار * ليكن از درويش امسال نمىگريم زار پار مىرفت و مرا مونس جان بود ولى * نيست امسال مرا مونس جان همچون پار پار مىرفت و من از فرقت آن ماه تمام * چون هلالى به يكى هفته شدم زار و نزار در غمش چشم ترم ابر بهارى مىبود * زان كه در لطف و صفا بود به از فصل بهار اى دريغا كه دگر دلبر مهپيكر من * نيستى دلبرم اكنون كه تويى دلآزار گهر دل به تو دادم كه عزيزش دارى * نه كه پامال جفايش كنى اين گونه و خوار تو كه اول نبدى عهدشكن ، از چه شدى * سست پيمان و جفاپيشه چنين آخر كار ؟ رشتهء صحبت ما بسته به مويى ، هشدار ! * مگسل اين رشته كه پيوستنش آيد دشوار من كه در پاى گل حسن تو هستم چو گياه * بر دلم داغ منه اين همه ، اى لالهعذار من كه دادم ز صفا بر تو صنم خانهء دل * تو هم آخر ز وفا مگذر و معمورش دار با من دلشده اين گونه جفا سختكشيست * با همه خوبى تو ، زشت بود اين رفتار من از آن در غم هجر تو نگريم ، كه دگر * نيستى آن بت خندان پسنديده شعار نكنم گريه به هجر تو ، كنم گريه به خود * كز جفاهاى تو روزم شده همچون شب تار من همان عاشق دلسوخته فرهاد توام * تو دگر نيستى آن دلبر شيرين گفتار من همان قيس بنى عاهر مجنون توام * تو دگر نيستى آن ليلى نيكواطوار كام جانم كه شد از شهد وفايت شيرين * كردى از زهر جفا تلختر از سمّ الفار دلبرا مشكن از اين بيش دل « كيوان » را * زان كه بردهست به سر با تو بسى ليل و نهار از غزلى تا بر او رنگ شهان پا زنم از كبر و غرور * بر سرم سايهء عزّت فكن اى مرغ هماى هر نفس بوسه ربايد ز گلى باد صبا * تو هم آخر ز رخ غنچهلبان بوسهرباى بلبل از جلوهء گل نغمهسرا شد به چمن * كم ز مرغى تو نهاى ، بر گل رويى بسراى تا زنى بالى و از سدره و طوبى گذرى * پاى مرغ دلت از بند تعلّق بگشاى گر كه آسايشى از دور زمان مىطلبى * رو تو در سايهء صاحب نفسى مىآساى خرّمى نيست به عالم ز چه نالى كه جهان * بحرى از حادثه باشد به ستم طوفانزاى جايى ار مىطلبى بهر اقامت « كيوان » * نيست از كوى خرابات ، تو را بهتر جاى