سيد محمد باقر برقعى
2898
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آسمان داند و اين قلب طپش مرده كه عشق * با من شاعر سرگشته چها كرد . . . چها تا كه سيراب كند كام مرا ز آب حيات * بر سرابى هوس آلوده رها كرد . . . رها * * اينك اينسان منم ، افتاده تك و بىكس و يار * پاى لبتشنهسرابى لب يك چشمهء مات چشمهء بىتبوتابى كه سرشك دل من * چشمهاش كرده ! چه آبى ! چه سرابى ! هيهات گفتگو گفتم اى پير جهانديده بگو * از چه خم گشته بدينسان كمرت ؟ مادرت زاد به اين صورت زشت ؟ * يا كه ارثيست تو را ، از پدرت ؟ * * ناله سرداد كه فرزند مپرس * سرگذشت من افسانهپرست آسمان داند و دستم كه چسان * كمرم تا شد و تا خورده شكست * * هرچه بد ديدم از اين نظم خراب * همه از ديدهء قسمت ديدم فقر بدبختى خود در همه حال * با ترازوى فلك سنجيدم * * تن من يخ زده در قبر سكوت * دلم آتش زده از شورش تب همهشب تا به سحر لخت و ملول * آسمان بود و من و دست طلب * * عاقبت در خم يكعمر تباه * واقعيّات به من كج كردند تا ره چاره بجويم ز زمين * كمرم را به زمين كج كردند اهرام خستهاند در طى قرنها . . . قرن از پى قرون . . . سرگشتهتر از اشك شبآويز ابرها . . . در ظلمتى سياهتر از قلب قبرها . . .