سيد محمد باقر برقعى

2272

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مگذار مگذار اينكه راز دلت بر زبان رسد * گر بر زبان رسيد به گوش جهان رسد ره بر زيان ببند و زبان را نگاه دار * بر شمع ، هر زيان كه رسد از زبان رسد دانى كه حال روح چه باشد ز بعد مرگ * مرغى قفس شكسته و بر آشيان رسد واماندگان قافله را غول ره زند * آن رهرو ايمن است كه بر كاروان رسد بلبل به نوبهار از آن در ترنّم است * كز وصل گل به كام دل ناتوان رسد گل در تبسّم است كه از گلبن مراد * برگى نچيده بلبل شيدا خزان رسد تا زنده‌اى مخور غم روزى كه چون تنور * باز است تا دهان تو هم بر تو نان رسد خوش خواه بهر غير « صغيرا » كه از خداى * خواهى هرآنچه بهر كسان ، بر تو آن رسد اى خوشا چيست دنيا در ره سيل و فنا ويرانه‌اى * دل نبندد بر چنين ويرانه جز ديوانه‌اى ساده شو تا نقش حكمت را پذيرى زان كه طفل * در پذيرد چونكه مادر خواهدش افسانه‌اى آب و خاك و سعى دهقان محض روپوش است و بس * قدرت حق است كارد دانه‌ها از دانه‌اى جمع كن افراد را با خود پى انجام كار * ارّه با دندانه‌ها بُرّد ، نه با دندانه‌اى گرم لاف از آشنايى اى كه با ما مىكنى * آنچه كمتر مىكند بيگانه با بيگانه‌اى جان ز زهد خشك و آه بىاثر آمد ملول * اى خوشا جام شراب و نالهء مستانه‌اى طاير قدسم ز تركيب مربّع يافتم * همچو زنبوران مقام اندر مسدّس لانه‌اى گر خدا مىجويى از دل جو « صغير » از آنكه نيست * در زمين و آسمان جز دل خدا را خانه‌اى