سيد محمد باقر برقعى

2267

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تو اى بانوى بازارى ز بازار * چه باز آرى بجز كسب رذائل نمىبينى زنان غربيان را * كه پاهاشان چو خر مانده‌ست در گل به كانها جان كنند از بام تا شام * به دست آرند نانى در مقابل شگفتا ابلهان آزاد خوانند * كسى را كو بود اندر سلاسل زن و مرد از ازل در آفرينش * به همديگر نمىباشد مماثل به زن هرگز نزيبد قهرمانى * كه ريحانش بخواند انسان كامل « 1 » در فضيلت دانش وقر و شرف به مرد ، نه مال است و نى عقار * علم است مايهء شرف و پايهء وقار شاخ امل ، به ريشهء علم است ، بارور * كاخ عمل ، به پايهء علم است ، استوار خود جهل نزد علم ، بسان گل است و در * خود علم ، پيش جهل ، مثال گل است و خار علم ار بهار باشد ، جهل است چون خزان * وز جهل ليل باشد ، علم است چون بهار دانش بسان پايه و دنيا بود جدار * عالَم ، بسان دايره ، عالِم بود مدار با دانش آورند همى لعل را ز سنگ * با دانش آورند ، همى لؤلؤ از بحار آن را كه خود ز حلّهء دانش بود شعار * وان را كه خود ، ز خلعت دانش بود دثار باشد قرين دولت و اقبال در جهان * گردد نديم عزّ و سعادت ، به روزگار نادان بود رهين شقاوت ، به هر زمان * دانا شود قرين شرافت ، به هر ديار دانايى است موجب اقبال و عزّ شأن * نادانى است ، مورث ادبار و ننگ و عار با دانش است در همه آفاق ارجمند * بىدانش است در همه احوال پست و خوار قدر بلند مردم دانش‌پژوه را * « هل يستوى الّذين » دليليست آشكار با جهل كن نبرد ، به ميدان زندگى * خواهى اگر به خنگ سعادت شوى سوار دور فلك از دور فلك اميد بهبودى كو * وز مطرب دهر نغمهء رودى كو اين چرخ بلا دهد بقا بستاند * زين دادوستد براى ما سودى كو

--> ( 1 ) - دوستى اين قطعه شعر را به صديقى نخجوانى نسبت داده و من با ترديد آوردم .