سيد محمد باقر برقعى

2260

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دل آب كند جلوهء آن انجمن نار * بر خاك چكد شبنم خورشيد به رويش گل‌بوس نسيميست كه در چشمه زند موج * رنگ نفس از شيشهء شفّاف گلويش شب دست تمنّا شودش جادهء هر نور * گل ، پنجهء مهتاب گشوده‌ست به‌سويش كرده‌ست اسير شب زلف اختر دلها * صد گلكده گل سر زده از خرمن مويش از خون دل صبحدلان شسته گل روى * از جوش زلال سحر است آب وضويش دل كرده كباب از غم و شورش نمكين است * بازار قيامت شكند گرمى خويش گلبارتر از صبح بهار آن دم جانبخش * اعجاز مسيحا نفس غاليه بويش هر رشتهء اختر ز دلى بخيهء زخميست * كز سوزن آن گل‌مژه سازند رفويش ميخانهء كوثر رگ موجيست از آن بحر * سرچشمهء زمزم نمى از فيض سبويش ما محو پريخانه چو آيينهء شبنم * دل مست فغان از نگه عربده‌جويش زان بوست كه در پيرهن خويش نگنجيم * مستيم به يوسفكدهء حسن نكويش اين بركهء سيمين كه شط كاهكشان است * آبىست كه در باغ فلك رفته ز جويش اين كوزهء پرمى نبود دست به گردن * مستيست كه دست غمت افشرده گلويش امشب نه ملال است كه بس مىزده « صحّت » * بشكسته به ميخانه افلاك ، سبويش اى شهر گل پرگلى چون خاطر روشندلان اى شهر گل * مىزنى موج از صفاها اصفهان اى شهر گل چون ديار گرم مهرى تا ابد اى خاك پاك * چون بهار شهر نورى جاودان اى شهر گل جادهء گلپوش نورى كهكشان گرد رُخت * در دلت خورشيدها دارى نهان اى شهر گل برگ برگت دفتر اهل دل اى گل‌دشت راز * فصل فصلت پر ز رنگين داستان اى شهر گل شوق را آيينه دارى چو زلال اشك ما * چشمه‌ها باشد به دامانت روان اى شهر گل