سيد محمد باقر برقعى
2250
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خون مرا چشم جادوى تو نمىريخت * از پى قتلم لبت به شير زد انگشت مغبچگان پاى از نشاط بكوبيد * دختر رز مىرود به حجلهء چرخشت كافر و مؤمن چو روى خوب تو بينند * آن به كليسا و اين به كعبه كند پشت دشمن اگر مىكشد به دوست توان گفت * با كه توان گفت اينكه دوست مرا كشت آب حياتش تراود از بن ناخن * آنكه لبت را نشان دهد به سرانگشت كام ، « صبوحى » نبرد از لب لعلت * تا كه به خون جگر چو غنچه نياغشت گوهر بحر وقت آن است كه از خانه به بازار شويم * خرقه و سبحه فروشيم و به خمّار شويم قدحى باده بنوشيم چه هشيار و چه مست * همچنان از در خمّار به گلزار شويم صبحگاهان بنشانيم ز سر رنج خمار * به عيادت به سر نرگس بيمار شويم با پرىروى پريزاد به گلگشت بهار * ناپديد از نظر خلق به يكبار شويم بلبل آشفته و مستانه سرايد غزلى * مست و آشفتهء آن باده گلنار شويم واعظ شهر اگر منكر مى خوردن ماست * ما هم از گفتهء او بر سر انكار شويم محتسب گر نكند علم و صفا با رندان * با دف و چنگ و نىاش در صف پيكار شويم سودى از گفته نديديم مگر تا قدرى * لب ز گفتار ببنديم و به كردار شويم گوهر بحر عطاييم چو خود نشناسيم * گوهر خويش ز بيگانه خريدار شويم اى « صبوحى » طلب عشق ز بيگانه مكن * مىتوانيم كه اندر طلبش يار شويم كوچهء رندان بار دگر به كوچهء رندان گذر كنيم * تا بشكنيم توبه و سجّاده تر كنيم يك جرعه در كشيم از آن داروى نشاط * چندين هزار وسوسه از سر بدركنيم دل را به دست مطرب و معشوق مىدهيم * فارغ ز فكر نيك و بد و خير و شر كنيم ما كيستيم و قوت تدبير ما كدام * تا ادّعاى دفع قضا و قدر كنيم زاهد به ما نصيحت بيهوده مىدهد * كز باده بگذريم و ز ساقى حذر كنيم با اختلاف مبدأ برهان ما و شيخ * اين تجربت نبايد بار دگر كنيم يكباره راه زهد سپرديم و گم شديم * بار دگر « صبوحى » از اين ره گذر كنيم