سيد محمد باقر برقعى

2245

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ز اوّل تو بودى ضعيف و نزار * ز بيچارگى مانده در كنج غار بدى پيكرى خسته و بىدفاع * دمادم هراسان ز بيم سباع پس از چندگاهى به نيروى هوش * شدى چيره در كارزار وحوش سلاح تو چون عقل و تدبير بود * رموز جهانت مسلّم نمود طبيعت كنون زير فرمان توست * كواكب همه گوى ميدان توست قواى جهان قدرت‌اندوز تو * عناصر همه دست‌آموز تو دريغا كز اين قدرت و دستگاه * نبردى نصيبى بجز اشك و آه چو كار حريفان خود ساختى * به آزار همنوع پرداختى چو بر دشمنان يافتى چيرگى * نمودى تو بر دوستان خيرگى ز بيگانگاه يافتى چون فراغ * گرفتى تو از آشنايان سراغ دليرانه دستى به خنجر زدى * و ليكن به قلب برادر زدى يكى آتش نغز افروختى * ولى خرمن خود بدان سوختى تو با پيكر خويش گرم جدال * روانت ز دست بلا پايمال حوادث به قلبت فروبرده نيش * تو سرگرم تخريب اعضاى خويش نگه كن كه خصمان ديرينه‌ات * چه خونها كه خوردند از سينه‌ات بر اين حال گر بگذرد يك‌زمان * نماند ز بود تو نام و نشان بيا تا به جبران اين اشتباه * شويم از گناهان خود عذرخواه ازاين‌پس دگر مونس هم شويم * به ديدار هم شاد و خرّم شويم دمى چند باهم تولّا كنيم * از اين كينه‌ورزى تبرّا كنيم زداييم از لوح قلبى غمى * گذاريم بر خاطرى مرهمى بسازيم هرجا كه ويران شده * بپوشيم هركس كه عريان شده بقاى تمدّن اگر بايدت * تفقّد به حال بشر بايدت سه بيت آورم بهر ختم سخن * ز سعدى سر سرفرازان فن « بنىآدم اعضاى يكديگرند * كه در آفرينش ز يك گوهرند » « چو عضوى به درد آورد روزگار * دگر عضوها را نماند قرار » « تو كز محنت ديگران بىغمى * نشايد كه نامت نهند آدمى »