سيد محمد باقر برقعى

2234

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شرح شيدايى كجا مستىام از سبو بوده است * كه دل روز و شب مست او بوده است به كويش از آن معتكف شد دلم * كه وصلش مرا ، آرزو بوده است به شوقش چنان كو به كو بوده‌ام * كه از من سخن كو به كو بوده است نبوده‌ست جز شرح شيدايىام * به جمعى اگر گفت‌وگو بوده است از آن دم كه مهرش به جانم نشست * غمش با دلم ، تو به تو بوده است جز آيينه با كس نگفتم ، از او * اگر عقده‌اى در گلو بوده است مرا آن توان گسستن نبود * تو گو رشته يك تار مو بوده است چه غم ، عشقش ار كرد رسوا مرا * كه رسوايىاش ، آبرو بوده است خبر دارد از حال من آن كسى * كه يك‌عمر در جست‌وجو بوده است هلا شكوه‌ام نيست ، گر بر دلم * غمش چون خدنگ عدو بوده است نه امروز « صالح » دلم مست اوست * كه دل از ازل مست او بوده است مقتدا تويى تا چشمهء محبّت بىمنتها تويى * دل را كجا بريم ، كه دارالشّفا تويى تا مهر توست در دل ما ، اى دليل راه * ما را امير قافله و مقتدا تويى دريادليم و ، از دل طوفان گذر كنيم * تا كشتى نجات تويى ، ناخدا تويى هر قطره‌اى ز مهر تو درياست ، بهر ما * كوثر تويى و ، چشمه آب بقا تويى مستغنى است چشم و دل ما ز روزگار * تا چشمهء محبّت بىمنتها تويى از روشناى چشم و دل‌وجان عاشقان * پيداست جان آيهء شمس و الضّحا تويى ما تشنگان عاطفه و رأفت توييم * بر تشنگان ببار كه ابر سخا تويى جز كوى تو به ديده گريان كجا رويم * ما را اميد عافيت و التجا تويى اظهار درد جز به تو با كس نمىكنيم * زيراكه زخم كهنهء ما را ، دوا تويى غير از تو نيست محرم رازى ، به كوى تو * زان روى آمديم ، كه دردآشنا تويى ما را اگرچه نيست بجز نامه‌اى سياه * شاديم ز آنكه شافع روز جزا تويى خون گريه مىكند دل « صالح » ز هجر تو * در روز حشر شاهد اين گريه‌ها تويى