سيد محمد باقر برقعى

1534

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مهر دو توأم فزون ز مهر دو كودك است * زان كه به عين دويى نيك چو بينى يك است وان دو طفل جدا ز يكديگر منفك است * هيچ تو ديدى كه دو يكى شود در حساب چه خوش بود ديدگان به ديده‌شان دوختن * وز آتش عشق پاك خرمن غم سوختن چو گردد اين مشعله گرم برافروختن * ميان جانهاى ما بدن نماند حجاب مرد كه عشقى نباخت چگونه مردم شود * عشق چو پيدا شود هرچه جز او گم شود چنان كه هر بامداد لشكر انجم شود * نهفته رخ چون بتاخت مشعلهء آفتاب به مهاجر ايرانى اى رفته ز بر كى ز سفر باز پس آيى * آراسته‌ام خانه مگر باز پس آيى پيراسته‌ام رهگذر ديده و دل را * باشد كه از اين رهگذرم باز پس آيى آباد شد آن خانهء ويران كه تو ديدى * وقت است ، سوى خانه اگر باز پس آيى هرچند بس آزرده برفتى كه تو ديدى * با نالهء شب آه سحر باز پس آيى بس ديده كه روشن كنى اى يوسف مصرى * روزى كه سوى كوى پدر باز پس آيى زين شوق و خيالى كه بود منتظران را * گر زان كه بيابى تو خبر باز پس آيى نفعى كه در آن سود وطن نيست زيان است * سود است ز هر جاى ضرر باز پس آيى اى نوگل مانده ز سر شاخ شجر دور * وقت است كه بر شاخ شجر باز پس آيى گر همچو « رشيد » اهل نظر را بشناسى * يك‌ره به‌سوى اهل نظر باز پس آيى